Bookmark and Share

مجموعه نامه های فرزاد کمانگر

فرستادن به ایمیل چاپ

farzad-filter

برای ذخیره فایل همه نامه های فرزاد کمانگر اینجا را کلیک کنید

***

آقای اژه ای، بگذارید قلبم بتپد!

ماه‌هاست که در زندانم، زندانی که قرار بود اراده‌ام را، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند. زندانی که باید آرام و رامم می‌کرد، چون بره‌ای سر براه. ماه‌هاست در بند زندانی هستم با دیوارهای به بلندای تاریخ - دیوارهایی که قرار بود فاصله‌ای باشد بین من و مردمم که دوست شان دارم، بین من و کودکان سرزمینم، فاصله‌ای باشد تا ابدیت. اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دست‌ها می‌رفتم و خود را در میان آن‌ها ومثل آن‌ها احساس می‌کردم و آن‌ها نیز دردهای خود را در منِ زندانی می‌دیدند، و زندان میان ما پیوندی عمیق‌تر از گذشته ایجاد نمود. قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم. قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد، اما من با لحظه‌ها در بیرون از زندان زندگی کرده‌ام و خود را دوباره به دنیا آورده‌ام برای انتخاب راهی نو. و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها، توهین‌ها و آزارها را ذره ذره، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند. اما روزی «محاربم» خواندند، می‌پنداشتند به جنگ «خدا»ی شان رفته‌ام و طناب عدالت شان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند. و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم می‌باشم.

اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته‌ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من می‌تواند به آن‌ها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه‌ی عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم. فرقی نمی‌کند که کجا باشد بر ساحل کاروان یا دامنه سبلان یا در حاشیه‌ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می‌نشیند. فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی‌تر از من آرزوهای کودکیش را شب‌ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آن‌ها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی‌اش خیانت نکند. قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد «حامد» دانش‌آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: «کوچک‌ترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمی‌شود»، و خود را حلق آویز کرد. بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد، مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش شراره‌ی طغیانی دوباره در برابر نابرابری‌ها را در قلبم زنده نگهدارد. قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دور معلم روستایی کوچک شود و هرروز صبح بچه‌ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه‌ی شادی‌ها و بازی‌های خود بنمایند. شاید آن زمان کودکان طعم فقر و گرسنگی را ندانند و در دنیای آنان واژه‌های «زندان، شکنجه، ستم و نابرابری» معنای نداشته باشد. بگذارید قلبم در گوشه‌ای از این جهان پهناور تان بتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانی است که ناگفته‌های بسیاری از مردم و سرزمینش به همراه دارد - از مردمی که تاریخ شان سراسر رنج و اندوه و درد بوده است. بگذارید قلبم در سینه‌ی کودکی بتپد تا صبحگاهی از گلوی با زبان مادریم فریاد برارم: «من ده مه وی ببمه باییه خوشه ویستی مروف به رم بو گشت سوچی ئه م دنیاییه» [معنی شعر]: می خواهم نسیمی شوم و«پیام عشق به انسان‌ها» را به همه جای این زمین پهناور ببرم.

فرزاد کمانگر، بند بیماران عفونی، زندان رجائی شهر کرج، ۸/۱۰/۸۷

****

 

بنام آزادی

«طوفان تبر زنگار بسته‌اش را زمین بگذارد،

نرگه‌ای میخواهد بروید.

تفنگ‌ها لال شوند،

کودکی می‌خواهد بخوابد.»

شعر از شاعر کرد، لطیف هالمت

خانم … عزیز

سلام.

گفتی که نامه بابا آب داد را دوست داری و با روحیات تو نزدیکی بسیاری دارد. راستش را بخواهید آن نامه را با تمام وجود برای دانش آموزانم و برای کودکی‌های خودم نوشتم و در آن آرزوها و رویاهایم را بر روی کاغذ آوردم.

کودکی من (و نسل ما) به گونه‌یی بوده که تاثیرات عمیقی بر همه‌ی وجوه زندگی‌مان گذاشته است. من شعری از کودکیم به یاد ندارم. اصلا شعری به ما یاد ندادند. تازه در دهه‌ی سوم زندگیم فهمیدم که توپ قلقلی را باید از بابا جایزه می‌گرفتم و پاهایم را باید دراز می‌کردم تا مادر برایم اتل متل می‌گفت. باید معلمان به ما یاد می‌دادند تا برای خورشید و آسمان شعر بسراییم، باید همراه درخت‌ها قد می‌کشیدیم، باید با رودخانه جاری می‌شدیم، باید با پروانه‌ها آسمان را در می‌نوردیدیم، و باید و باید و باید … ولی موسیقی ما مارش نظامی بود، شعر ما برای تفنگ و سنگر بود و از ترس هلی‌کوپتر جرات به آسمان نگاه کردن را هم نداشتیم.

در دهه‌ی سوم زندگیم فهمیدم قصه‌یی بلد نیستم. اصلا نمی‌دانستم که کودک باید پای قصه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها بنشیند و به قصه‌ی خرگوش شجاع و جوجه اردک زشت گوش کند و با آن‌ها بخوابد. نمی‌دانستم کودک باید با رویاهای‌اش زندگی کند و با آنها بزرگ شود، آخر قصه‌ی کودکی‌های ما تعداد کشته‌ها در فلان کوهستان یا ساعت‌ها جنگ در فلان کوه بود. باور کن نگذاشتند کودکی کنیم، شاید به همین دلیل باشد که هنوز در سی و چند سالگی دوست دارم بازی‌های کودکانه انجام دهم. شاید به همین دلیل باشد که اینقدر از بازی با بچه‌ها لذت می‌برم و هنوز آرزو دارم باز فرصتی پیش آید تا پای ثابت حلقه عمو زنجیر باف و گرگم به هوای کودکان شوم. از نسل ما بازی، شادی و لذت را گرفتن به همین خاطر چیزی از کودکی‌ها به یاد ندارم. حال تو بگو، اگر از شعر تو اعتراض، فریاد و عشق را بگیرند، چه می‌ماند؟ اگر از طبیعت بهار را و از شب ماه و ستاره را بدزدند چه می‌ماند، و حال بگو اگر از یک انسان کودکی‌اش را بگیرند از او چه به جا می‌ماند؟

… عزیز

در دوران نوجوانی‌مان نیز به جای خواندن داستان‌های علمی- تخیلی یا بدنبال خواندن اساسنامه فلان حزب بودیم و شیوه‌های جنگ مسلحانه یا درسمان تاریخ ادیان بود. بجای نوشتن شعر برای معشوق یا تاریخ جنبش‌های آمریکای لاتین را می‌خواندیم یا درسمان مبارزات مسلمانان کومور و موریتانی بود. هنوز کودکی نکرده بودیم که وارد دنیای بزرگسالی‌‌مان کردند. حتا فرصتی برای عشق و عاشقی هم نمانده بود.

...عزیز

کودکی من با بوی سرب و گلوله و رگبار تفنگ آغاز شد. روستای زیبای ما با آن‌همه چشمه که اکنون جز ویرانه چیزی از آن به جای نمانده در میان چند کوه محصور شده بود به کندوی زنبور عسلی می‌ماند که راه‌های بسیاری از اطراف به آن ختم میشد. خاطرات من از این روستا و این‌گونه آغاز می‌شود؛ قبل از آن چیزی به یاد ندارم.

روزی از چهارسوی روستای‌مان ورود جوانان مسلحی را به نظاره نشستم. اولین بار بود تفنگ را به چشم می‌دیدم. اولین نفیر گلوله هراس عجیبی در من ایجاد کرد. دیگر فرصتی برای شمردن چشمه‌های اطراف روستا نمانده بود. کاری که هنوز هم آرزویش را دارم و ناتمام ماند. فرصتی برای بستن تاب روی درخت گردوی حیاط‌مان نبود، دیگر وقت جمع کردن شاه‌ توت‌های درخت پشت مدرسه نبود، دیگر زمانی برای چیدن گل‌های صحرایی نمانده بود.

کارمان شده بود دیدن زخمی‌ها و کشته‌هایی که به روستا می‌آوردند یا شنیدن گریه و زاری مادرانی که خبر مرگ فرزندان خود را شنیده بودند و از شهرها و روستاها آواره روستای ما می‌شدند. گریه، شیون، خون، بوی باروت و زنده بادها و مرده بادها فضای روستای ما و کودکی‌مان را آکنده بود. روزی جوانی زخمی را زیر درخت توت مسجد گذاشته بودند، کسی دور و برش نبود. با ترس به او نزدیک شدم تا یک جوان زخمی را ببینم، او از من طلب آب کرد. بدون این‌که بدانم آب برای او ضرر دارد دوان دوان کاسه آبی را برایش بردم که یک نفر از هم‌قطارانش سرم داد کشید، کاسه‌ی آب از دست‌ام افتاد و شروع به گریه کردم. رویم را به طرف ابراهیم، جوان زخمی در حال مرگ برگرداندم، دیدم لبخندی بر لب دارد. آن روز علت لبخند او را نفهمیدم ولی از آن روز لبخند آن جوان در خواب و بیداری بارها به سراغم آمده و رهایم نمی‌کند. شاید او با دیدن من کودکی‌های خود را به یاد آورده بود. من نیز هزاران بار از آن روز با حسرت و بغض به کودکان سرزمینم نگریستم و لبخندی به رویشان زده ام تا کودکی‌های خودم و آینده‌ی آنها را مجسم سازم.

... عزیز،

روزی که آن جوانان روستای ما را ترک کردند، گروهی دیگر آمدند با تفنگ‌ها و لباس‌های متفاوت، کسی به فکر مدرسه و کلاس‌مان نبود. همه به فکر سنگر محکم تری بودند، به ناچار روستا را ترک کرده و به شهر آمدیم در آن‌جا هم صدای آمبولانس و جنازه‌ی جوانان که از چپ و راست وارد شهر می شد و ما را هم به اجبار به تماشایشان می‌بردند. دست از سر کودکی و نوجوانی‌مان برنداشت. هر روز عصر بعد از پایان مدرسه از فراز تپه خارج شهرمان به تماشای مزارع سوخته گندم که در زیر بارش توپ و تفنگ در حال سوختن بود می‌نشستیم و جنگل‌های بلوط سوخته‌ی شاهو را می‌نگریستم. دیگر فرصتی برای کودکی‌مان نمانده بود. بعدها معلم شدم، تا از دنیای کودکی و از بچه‌ها جدا نشوم و به روستاهای دامنه‌ی کوه شاهو برگشتم تا شاهوی زخمی را از نزدیک ببینم و با او دوست شوم. درختان بلوط بعد از سال‌ها جان گرفته بودند. کوهستان آرام بود اما هنوز جای زخم‌های عمیق را به یادگار نگهداشته بود.

زندگی در آن جریان داشت، با عشق و علاقه‌ی فراوان به کلاس می‌رفتم، اما فقر و بیکاری مردم، کفش‌های پاره و لباس‌های رنگ و رو رفته دانش آموزان آزارم می‌داد. با نگاه کردن به سیمای زجر کشیده‌ی آن‌ها روزی هزار بار می‌مردم و زنده می‌شدم. هر چند دوست نداشتم شاهد مرگ آرزوهای کودکان سرزمینم باشم، اما معلم شده بودم و می‌دانستم که معلمی در این سرزمین یعنی شریک شدن با رنج و درد دیگران و رنج و درد در این قطعه‌ی فراموش شده از دنیا به یک معلم مسئولیت، آگاهی و شخصیت تازه می‌بخشید. باید معلم می‌ماندم به حرمت کودکی‌ها، به خاطر رویاهای کودکانه‌ام، معلمی که دوست دارد کودک بماند، حتا در این سن و در زندان - کودکی با موهای سپید، کودکی که هنوز شیدای بازی‌های کودکانه و کودکان سرزمینش است، اما از همینجا و از لای این دیوارها هنوز نفیر گلوله‌ها را در سرزمینم می‌شنوم، همراه با صدای انفجار با کودکان سرزمینم از خواب می‌پرم و با ترس آن‌ها همان هراس کودکی همه‌ی وجودم را در بر می‌گیرد که اینبار لبخند آن جوان زخمی بر لبان من می‌نشیند و از ته دل آرزو می‌کنم کاش امشب خواب هیچکدام شان با صدای گلوله‌یی برنیاشوبد، کاش امشب قصه‌ی شب هیچکدام شان بوی باروت ندهد. پس ... عزیز به رسم وفاداری و به جای چشمانم با چشمان زیبایت به چشمان پر از سئوال دانش‌آموزانت بنگر و بارقه‌های کم سوی امید را به نظاره بنشین و لبخندی را که سال‌ها من به امانت نگهداشته بودم به جای من به کودکان سرزمین‌مان تقدیم کن.

معلم اعدامی، فرزاد کمانگر

 

***

 

قوی باش رفیق / نامه فرزاد کمانگر به معلمان دربند

خبرگزاری هرانا – فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام محبوس در زندان اوین نامه ای را خطاب به سایر معلمان دربند نگاشت است که توسط خبرگزاری هرانا انتشار یافته ، این نامه در پی می آید:

قوی باش رفیق*

یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد. ماهی از 10000 تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود. بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه ی مادرش بود. یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ گفت: می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.

هم بندی، هم درد، سلام

شما را به خوبی می شناسم. معلم، آموزگار، همسایه ی ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خانعلی هستید.

مرا هم که به یاد دارید؟

منم، بندی ِ بند اوین،

منم، دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست،

منم، به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو،

منم، عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن،

منم، همان رفیق اعدامیتان.

حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند… ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می‌برد. خواست ته آب برود. می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد. ناگهان یک دسته ماهی را دید، 10000تایی می‌شدند، که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت: به دریا خوش آمدی رفیق!

همکار دربند، مگر می توان پشت میز ِ صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟

مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز؟ چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است؟ بگذار پاداشمان هم زندان باشد.

مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟  مگر می‌توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟

مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

نمی توانم تصور کنم در سرزمین” صمد”،” خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی‌توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟

می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد برای تو معلم آزاده، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سد راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان ماهیخوار.

ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست. تأسف آور هم نیست. حالا دیگر مردن هم برای من… که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به 12000 بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است. 11,999 ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…

معلم اعدامی زندان اوین

فرزاد کمانگر – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* قوی باش رفیق ؛ مادربزرگ دانش آموزم یاسین در روستای “مارآب” که هشت سال پیش داستان معلم مدرسه “ماموستا قوتابخانه” را با نوار کاستی برایم گذاشت گفت: می دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعرو نوار اعدام است، اما “قوی باش رفیق ” . مادر بزرگ این را گفت و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.

سالن ۶ اندرزگاه ۷ زندان اوین
۱۲ اردیبهشت ماه۸۸

 

***

 

The Following is the English translation of one of Farzad Kamangar’s letters from prison. It has been taken from the web site English2Persian; Beaking the Language Barrier on Human Rights (www.english2persian.com) where the Dutch, French and Italian translations of this letter are also available.

Farzad Kamangar, a school teacher on death row, has written a letter to other imprisoned teachers. The following letter was published by Human Rights Activists News Agency (HRANA).

Be Strong Comrades

Once upon a time, there was a mother fish who laid 10,000 eggs. Only one little black fish survived. He lives in a stream with his mother.

One day the little fish said to his mother, “I want to go away from here.” The mother asked, “Where to?” The little fish replied, “I want to go see where the stream ends.”

[Translator’s note: Little Black Fish is the title of a short story fiction piece for children. The story was written in 1967 by the dissident teacher Samad Behrangi. The book was banned under the Shah’s regime. It tells the story and adventures of a little fish who defies the rules of his community to embark on a journey to discover the sea. On the way, he courageously fights enemies. The tale is considered to be a classic in Iranian resistance literature]

Hello cell mates. Hello fellow mates of pain!

I know you well: you are the teacher, the neighbour to the stars of *Khavaran, the classmates of dozens whose essays were attached to their legal cases [as evidence], the teacher of students whose [only] crime was their humane thoughts. I know you well: you are colleagues of Samad and Ali Khan. You remember me too, right?

[Translator's note: Khavaran is the cemetery in eastern Tehran where many political dissidents were executed during the 1980's and buried in mass unmarked graves]

It is me, the one chained in Evin prison.

It is me, the quiet student who sits behind the broken school benches and longs to see the sea while in a remote village in Kurdistan. It is me, who like you, told the tales of Samad to his students; but in the heart of the Shahoo Mountains [located in Kurdistan].

It is me who loves to take on the role of the little black fish.

It is me, your comrade on death row.

Now, the valleys and mountains are behind him and the river passes though a plain field. From the left and the right side, other rivers have joined in and the river now is filled with more water. The little fish enjoyed the abundance of water…the little fish wanted to go to the bottom of the river. He was able to swim as much as he wanted and not bump into anything.

Suddenly, he spotted a large group of fish. There were 10,000 of them, one of whom told the little black fish, “Welcome to the sea, comrade!”

My jailed colleagues! Is it possible to sit behind the same desk as Samad, look into the eyes of the children of this land, and still remain silent?

Is it possible to be a teacher and not show the path to the sea to the little fish of the country? What difference does it make if they come from Aras[a river in northwestern Iran, Azerbaijan], Karoon [a river in southwestern Iran, Khuzestan], Sirvan [a river in Kurdistan] or Sarbaz Rood [a river in the Sistan and Baluchestan region]? What difference does it make when the sea is a mutual destiny, to be united as one? The sun is our guide. Let our reward be prison, that is fine!

Is it possible to carry the heavy burden of being a teacher and be responsible for spreading the seeds of knowledge and still be silent? Is it possible to see the lumps in the throats of the students and witness their thin and malnourished faces and keep quiet?

Is it possible to be in the year of no justice and fairness and fail to teach the H for Hope and E for Equality, even if such teachings land you in Evin prison or result in your death?

I cannot imagine being a teacher in the land of Samad, Khan Ali, and Ezzati and not join the eternity of

*Aras. I cannot imagine witnessing the pain and poverty of the people of this land and fail to give our hearts to the river and the sea, to roar and to inundate.

[*Translator note: Aras is a river in northwest Iran, bordering Iran and Azerbaijan. Samad drowned in the river in the summer of 1968. Some have considered the circumstance of his death suspicious and blamed agents of the Shah’s regime for his death]

I know that one day, this harsh and uneven road will be paved for teachers and the suffering you endured will be a badge of honour so everyone can see that a teacher is a teacher, even if his or her path is blocked by the *selection process, prison, and execution. The little black fish and not the heron bestows honour on the teacher.

[Translator's note: Selection process or Gozinesh is a process through which teachers and other government-paid employees are vetted based on their ideological, political, and religious views]

The Little Fish calmly swam in the sea and thought: Facing death is not hard for me, nor is it regrettable.
Suddenly the heron swooped down and grabbed the little fish.

Grandma Fish finished her story and told her 12,000 children and grandchildren that it was time for bed. 11,999 little fish said good night and went to bed. The grandmother went to sleep as well. One little red fish was not able to sleep. That fish was deep in thought.

A teacher on death row, Evin prison

Farzad Kamangar

April 2010

Farzad Kamangar’s explanation on the title of his letter:

Eight years ago, the grandmother of one of my students, Yassin, in the village of Marab, played the tape of the story of the teacher Mamoosta Ghootabkhaneh. She told me then, “I know that your fate, like the teacher who is the writer and recorder of this poem, is execution; but be strong comrade. The grandmother said those words as she puffed on her cigarette and stared at the mountains.

Translation: Siavosh J. | Persian2English.com

 


  Share/Bookmark

آخرین اطلاعیه ها