پرویز پرستوی و رضا کیانیان در اپیزود آخر- یاشار سهندی  

“جهان همین چیزی است که هست، ما باید جهان را بپذیریم. ما فقط باید باشیم.”
پرویز پرستویی هنرپیشه، به کمک لابی ها جمهوری اسلامی خودش را به امریکا رسانده تا در پوشش نمایش فیلمی که یک سپاهی کارگردان آن بوده خود و ایضاً سپاه را مبشر صلح نشان دهد. یک نفر در جلسه پرسش و پاسخ پیرامون فیلم مزبور یقه ایشان را گرفت و پرسید: جناب پرستویی و دیگرانی مثل شما، چرا در مورد کشتار آبان 98 سکوت کردید. کار بالا گرفت. در جای دیگر پرویز پرستویی در مقابل سماجت یکی از پرسش کنندگان که از چی میترسی؟ بعد از اینکه قیافه اش را به شکلی در آورد که یعنی اینکه: “جوجه! آخه تو کی هستی من از تو بترسم! بزنم همینجا شل و پلت کنم!” و به او حمله کرد و گوشی موبایل پرسش کننده را پرت کرد.


رضا کیانیان هنرپیشه، در مقام دفاع از پرویز پرستویی به سوال کننده از پرویز پرستویی که اصرار داشت رابطه خود را با قاسم سلیمانی را توضیح بدهد، نوشتند: دموکراسی یعنی اینکه یکبار سوال کنی وطرف هم جواب نداد تو باید بی خیال بشی! و تاکید کردند حتما و حتما بحث احترام به عقاید هم فراموش نشود!
در این ماجرا برخی هم خود را رسوای خاص و عام کردند. اسفندیار منفردزاده همه اعتبارش را در یک آن نابود کرد. شهبال شبپره یواشکی جیم شد و گوهر خیراندیش هم … بگذاریم و بگذریم!
گفته فیلسوفانه که در ابتدای این یادداشت ذکر شده از آن رضا کیانیان است به وقتی که تصمیم گرفته بود به قول ادبا “روحش را به شیطان بفروشد” و در خدمت پروپاگاندای جمهوری اسلامی باشد.
او باید خودش را قانع میکرد که چشم خود را به روی اعمال حکومت ضد زن، کشتار فعالین سیاسی، کشتار مردم عادی، به فلاکت کشاندن توده مردم ببندد و با یاری پرستویی جلو دوربین کسانی مانند حاتمی کیا نقش بازی کند که به بیننده حقنه کند پاسداران در عالم عرفانی آدم میکشند. باید خودش را قانع میکرد جلو دوربین بهمن فرمان آرا نقشی را بازی کند که آرمان خواهی پوچ و مانند تنیدن تار عنکبوت است. باید خودش را قانع میکرد با همبازی شدن با داریوش فرهنگ در یک سریال تلویزیونی، فضا را طوری به تصویر کشند که اگر نباشد نیروی های امنیتی همه همدیگر را میدرند.
رضا کیانیان به روایت خاطرات رسول شوکتی، زندان سیاسی دهه 60 که در سایت گزارشگران منتشر شده مسئول سازمان پیکار در خراسان بوده. بقول خود رضا کیانیان “در اوج داغ ترین تفکرات بودم!”
در مصاحبه با خبرگزاری حکومتی ایسنا ایشان میگوید:” من خیلی آدم آرمانخواهی بودم و سعی می کردم آرمان هایم را در زندگی اجتماعی پیاده کنم. می خواستم دنیا و مردم را تغییر دهم. بعضی ها هنوز هم این عقیده را دارند . ولی آن موقع هم خیلی ها بودند که این طور نبودند. آن زمان دو دسته روشنفکر بودند، یک عده کسانی بودند که می خواستند جهان را تغییر بدهند ، یک عده هم روشنفکرانی بودند که نمی خواستند جهان را تغییر بدهند . به هر حال من جزو گروه اول بودم، اما در ۴۰ سالگی فهمیدم که جهان تغییرناپذیر است.”

البته یک نکته را دروغ میفرمایند. در این سن 10 سالی بود که از تواب شدن ایشان گذشته بوده و دیگر نمی خواست “بلشویک بازی” دربیاورد. به گفته رسول شوکتی به جز خواهر رضا کیانیان که ” با سرافرازی” زندان را تحمل کرد، سه برادر کیانیان تواب شدند و از همان درون زندان با نوشتن نمایشنامه و اجرای آن خدمات خود را به دستگاه تحمیق و سرکوب جمهوری اسلامی شروع کردند.
رضا کیانیان در همان مصاحبه فرمودند: “فهمیده ام که زندگی همین است که هست و منظورم این نیست که برویم بمیریم. جهان پر از چیزهای کشف نشده است.” و سخنانی این چنین حرف همه کسانی است که از آرمانی بریدن و دربست به خدمت حکومت اسلامی در آمدند.
گویا همه آن آرمان خواهان که کشته شدند، خودشان خواستند که کشته شوند و گر نه جمهوری اسلامی بی تقصیر است. دنیا پر از چیزهای کشف نشده است میتوانستند بروند دنبال این چیزها نه آرمان هایشان؛ خربزه خوردند پای لرزش هم بنشینند! با همچین توجیهاتی کسانی مانند رضا کیانیان زیر لحاف جمهوری اسلامی خزیدن و بوی تعفن حکومت اسلامی را گلاب کاشان جا زدن.


داستانی دیگری از رضا کیانیان در مصاحبه ای دیگر از ایشان را مرور کنیم تا اصل مطلب را متوجه شویم:
” من خاطره‌ای را از شهید بهشتی تعریف کردم که در اینترنت هم هست؛ قبل از انقلاب به خانه ایشان رفتم زمانی که در اوج داغ‌ترین تفکر‌ها بودم. … در قلهک یک آپارتمان معمولی داشت که چهار تا مبل و یخچال و… داشت … روی مبل نشستم، همین که روی مبل نشستم، گفتم یعنی یک انقلابی انسان را روی مبل می‌نشاند؟! بعد برایم چای و میوه آورد. در یخچال را که باز کرد درونش میوه و شیر بود. به او گفتم آقای بهشتی! شما که دم از انقلاب و انقلابی‌گری می‌زنی، روی مبل لم می‌دهی درصورتی‌که نمی‌دانی مردم در کوره‌پزخانه‌ها چه می‌کشند؟ یخچال شما پر است و نمی‌دانی که مردم از گرسنگی چه می‌کشند؟ یک چیزی به من گفت که تهِ ذهنم چسبید و سال‌ها بعد فهمیدم معنی‌اش چیست. گفت ببین پسرم! اگر مشق فقر بکنیم وقتی هم که به حکومت برسیم، همه را فقیر می‌کنیم. اگر مشق رفاه بکنیم، وقتی به حکومت می‌رسیم، رفاه را گسترش می‌دهیم. من دیگر کاری به کارش نداشتم و بیرون آمدم. از نظر من او دیگر جزء بورژوازی و از این حرف‌ها بود ولی بعدها فهمیدم که راست می‌گوید!”
بله گره داستان این شخصیتها همین است که بهر قیمتی فقط میخواستند باشند و جهان همین است، جای برای مشق رفاه، فقرا هم به درد خود بمیرند. در جمهوری اسلامی اما برای رسیدن به رفاه باید خودت را تمام و کمال در اختیار این دستگاه جهنمی قرار دهی کاری که رضا کیانیان و پرویز پرستویی خوب آموختند و اجرا کردند.
اما اپیزود آخر فرارسیده. فیلم به انتها رسیده. وقت ظهورکلمه “پایان” فرا رسیده. سقوط؛ نام اپیزود آخر است.

اینرا هم بخوانید

نامه‌ی به خانم مبارزه و برابری طلب از افغانستان «انارکلی هنریار»-

باسلام و آرزوی تندرستی خانم هنریار!غرض از این نامه دلیل گفتاری ست که به نقل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.