ادامه آبان 98 در آبان 1401- یاشار سهندی

محبوبه رمضانی از مادران دادخواه آبان در جای خطاب به حکومت گفت:” شما خودتون هم میدونید با آبان تمام شدید. آبان ادامه داره.” او با اشاره به مرگ فرزندش پژمان قلی پور، با شلیک پنج گلوله گفت: ” قسم خوردم که هر گلوله میشه یک انگشت دست من و پنج تا گلوله زدی شد یک مشت توی دهان کسی که زور گفت و کشت.”
سه سال پیش که جمهوری اسلامی در آبان، ایران را تبدیل به حمام خون کرد، انتظار داشت بقول سخنگوی دولت رئیسی قاتل، مردم “کُپ کنند و به خانه هایشان برگردند” و دیگر هوس اعتراض به سرشان نزند. اما خیلی زود مادران آبان، سخنگوی اعتراض مردم ایران شدند و کلام محبوبه رمضانی، سخن تهییجی یک فعال سیاسی نبود بلکه حرف ته دل مردم بود. آبان 1401 ثابت کرد، بعد از سرکوب کشاورزان اصفهان، سرکوب مردم در آبادان در پی فاجعه متروپل آبان ادامه دارد و کسی که عملا “کُپ” کرده جمهوری نفرت انگیز و تبهکار اسلامی است. 24 آبان 1401 مشت محکمی دیگری تو دهان حکومتی بود که زور گفت و کشت، اما نتوانست آتشی که در آبان 98 برافروخته شد را خاموش کند.
از صبح 24 آبان محله ما متشنج است روز به نیمه رسیده درگیریهای مختصری روی میدهد. خبرها آرام آرام منتشر میشود که شهرهای بسیاری در اعتصابند. مرکز تهران (بازار) یکپارچه اعتصاب است. خبر مهم دیگر اعتصاب در ذوب آهن اصفهان است.


نمی توانم در محل بند شوم. باز بار دیگر به میدان انقلاب کشیده میشوم!
هیاهوی عجیبی در میدان انقلاب است. انبوه ماشین ها و آدم ها.
در تاریکی شامگاهی صدای ندبه و زاری دعای بعد از اذان در میان این همه هیاهو به گوش میرسد. خب دقت میکنم از بلندگوهای رسمی حکومت، مستقر در میدان است. ماشینها که در ترافیک گیر افتاده اند همین که متوجه این وضع میشوند یکباره صدای بوق اعتراضی شان فضا را اشباع میکند. نیروهای سرکوب در میدان به وفور یافت میشوند. نمیدانند حواس شان به پیاده ها باشد یا به ماشین ها!
تمام مغازه های تعطیل است. جمعیت زیادی در پیاده روها در رفت و آمد هستند. اما همینکه این رفت و آمد با ایستی همراه میشود و ممکن است تجمعی شکل بگیرد حمله شروع شروع میشود. گاز اشک آور.
از خیابان فخر رازی که روبروی سر در دانشگاه تهران است میگذرم. محوطه جلو درب دانشگاه را نیروهای سرکوب اشغال کردند. به سر خیابان وصال نرسیده صدای شلیک بلند میشود. صداها بلند میشود:
“گاز اشک آوره”
“نه ساچمه ای”
“پینت بالِ”
از پیادو رو میروم به خیابان که ببینم از کدام سو شلیک میکنند! لازم به اینکار نبود جمعیت از سر وصال هجوم آورد. پشت سرهم شلیک ها شروع شد. صدای خوردن سنگ مانند به زمین در آن تاریکی نشان از این داشت که پینت بال شلیک می کنند.
به همراه جمعیت برای گریز از زخمی شدن به خیابان دانشگاه فرار کردیم. گاز اشک آور زدند. سرعت فرار بیشتر شد. جمعیت حین فرار شعار مرگ بر دیکتاتور سر داد. برای ایمنی بیشتر به پیاده رو زدم. در حال فرار بودم که صدای مانند کوبیده شدن یک مشت سنگ را به کرکره مغازه ای که ازش گذشتم به گوشم رسید. ساچمه بود یا پینت بال؟ هر چه بود به خیر گذشت.


جمعیت متفرق شعار گویان به خیابانهای فرعی گریختند. دودی دیدم که پشت ماشینی بلند شد. فکر کردم چوب میسوزد برای خلاصی از سوزش چشم به سمت آن دویدم. وقتی فهمیدم اشتباه کردم که خیلی دیر شده بود. یک نفس عمیق گاز اشک آور استنشاق کرده بودم! دیگر نه میشد نفس کشید نه میشد جای را دید! همینقدر چشمم به سرخی افتاد. از مردی که سیگار میکشید خواستم به دادم برسد. با دودی که تو صورتم چندین بار فوت کرد سوزش شدید چشمانم بر طرف شد. به خیابان فرعی خود را رساندم برای اینکه نفسی چاق کنم.


برگشتم به خیابان انقلاب. حالا سر وصال بودم. از میان انبوهی نیروهای سرکوب که در پیاده رو و خیابان آماده پاره کردن زنجیرهای خود بودند گذشتم. با خود فکر کردم: اینها به خودشان چگونه می اندیشند؟ به سر فلسطین نرسیده حمله دیگر شکل گرفت. شلیکها شروع شد. صدای برخورد سنگ مانند به در دیوار به گوشم رسید. به میان ماشینها پناه بردم.
چاره را در سوار شدن دیدم. جلو ماشینی را گرفتم و سوارم کرد. از بس گاز اشک آور استنشاق کردم حالم خوش نبود. در میدان فردوسی که اوضاع آرام تر بود پیاده شدم. نفسی مجدد چاق کردم. برگشتم. چهار راه کالج ماشینها قفل شده بودند. صدای ممتد بوقها فضای کر کننده را بوجود آورده بودند. رسیدیم به پارک دانشجو. از دیدن صحنه ای که با آن روبرو شدم تعجب کردم. تمام دکه ها ( دکه که نمیشه گفت) که غذای کنار خیابانی و چای و بلال میفروختند گویی در چند قدمی شان هیچ زرد و خوردی صورت نمی گیرد مشغول به کار خودشان بودند. و جالبتر اینکه اینکه مشتری هم داشتند! مشتریان همان جوانهای معترض بودند. این بهانه ای بود که در منطقه بمانند.


یک سوی چهار راه ولی عصر (سمت شمال غربی) زرد و خورد شدید جریان داشت. به داخل ایستگاه مترو هم شلیک کردند. در سمت دیگر چهار راه ( سمت جنوب غربی) نیروهای سرکوبگر ایستاده بودند و همینطور زنان و مردانی که در کنار پیاده روها. گویا نوبتی بود گاهی این سو چهارراه درگیری رخ میداد گاهی آنسو! هر چه که بود نشان از این داشت جمعیت معترض هیچ ترسی به دل نداشتند. مترصد فرصتی بودند که کاری بکنند. درگیری سمت شمال خیابان تا سر وصال به شدت ادامه داشت.


نیروهای سرکوب هارتر شده بودند و گله ای با موتور به پیاده رو حمله میبردند. اتوبوس شرکت واحد مملو از مسافر رسید، سوار شدم. جمعیت درهم فشرده آن از داخل آن این صحنه ها را میدیدند خطاب به سرکوبگران فریاد میزدند بیشرف بیشرف. زنان مرتبا شعار مرگ بر دیکتاتور، زن زندگی آزادی میداند. مردان کمتر همیاری کردند.
صدای محبوبه رمضانی در گوشم می پیچد: “شما خودتان هم میدونید با آبان تمام شدید…” و غیر از این هم نیست. جمهوری اسلامی در سال 98 در حمامی خونی که راه انداخت سند مرگ خود را با خون جوانان امضا کرد؛ و آبان ادامه یافت.

اینرا هم بخوانید

سخنی با مخاطبین نویسندگانی ناآشنا که خود را کورد معرفی می کنند- شمئ صلواتی

خبری منتشر شده توسط بعضی از رسانه‌های فارسی‌زبان که نویسندگان کورد خواستار استعفای دسته‌جمعی راه …