اقبال نظرگاهی
ناسیونالیسم خطری که از نو باید شناخت ۳۹: این شماره: معضل رهبری در میان ناسیونالیستهای ایرانی
دوشنبه, 27ام اردیبهشت, 1400  
اشتراک گذاری

آقای عطا هودشتیان در جدیدترین بحثش تحت عنوان “رهبری نوین سیاسی” بتاریخ هفتم مه ۲۰۲۱ از فقدان رهبری ونبود تشکیلات سیاسی ناسیونالیسم ایرانی می گوید و ناچارا نتیجه می گیرند که نه رهبری لازمه و نه تشکیلات. برای اینکه به یارانش بقبولاند که فقدان رهبری مهم نیست تلاش کرده است بگوید وجود رهبر مضراست و منجر به دیکتاتوری می شود. و برای اینکه به شنودگانش گفته باشد نداشتن تشکیلات عمودی نقطه ضعف نیست مدعی می شوند که تشکیلات افقی نتیجه روندهای جهانی و دیجیتالی و خودبخودی است و لذا جایگزین تشکیلات عمودی شده است.
هودشتیان بحثش را با یک تقلب علمی شروع کرده و مدعی می شود که “از نظرمن” قرن بیستم از اکتبر ۱۹۱۷ شروع می شود و در اواخردهه هشتاد و اوایل دهه نود پایان می یابد. حال آنکه حدااقل در دانشگاههای کانادا این بحث که قرن بیستم قرن کوتاهی است چون اوایلش ادامه قرن نوزده و اوآخرش متعلق به قرن ۲۱ است یک بحث عمومی است. تاریخ کوتاه قرن بیست را گروهی از صاحب نظران تاریخ و سیاست تاریخ جنگهای بزرگ و ظهور و سقوط اتحاد شوروی و بلوک شرق و جنگ سرد نام گذاری کرده اند و این را هر دانشجوی رشته علوم سیاسی وروابط بین الملل و تاریخ بعنوان یک بحث جانبی می آموزد. اما هودشتیان آن را با نام نبردن از شوروری و بلوک شرق و جنگ سرد و با چند سال بتاخیر انداختن (= از شروع جنگ اول به انقلاب اکتبر) به “قلمداد می کنم” “در تحلیلم” و ” نظر بنده است” تبدیل کرده است.
این بماند که هودشتیان شکست “انقلاب دموکراتیک فبریه ۱۹۱۷” را شکست “دموکراسی خواهی در قرن ۲۰” می خواند و آن را به لنین وصل کرده و شکست جهانی دموکراسی خواهی را “تحت تاثیر تفکرات و نظریات لنین” دانسته است. هدف هودشتیان از توصیف تفاوتهای قرن ۲۱ با قرن بیست دراعلام این تز سوخته است که قرن بیست قرن لنین و دیکتاتوری و رهبران مادام العمر بود در مقابل قرن ۲۱ با لنینیسم و استالینیسم و مائوئیسم “خط کشی قطعی” کرده و “مدل اقتداری لنین” را کنار گذاشته است. برای هودشتیان قرن ۲۰ قرن “روسیه و چین و کوبا و خمرهای سرخ” است. قرن “رهبران اقتدارگرا و سازمان هرمی-سراسری انحصارطلب و ایدئولوژی واحد و تمامیت خواه” بوده است. او ۴۰ باربه اصطلاحاتی چون رهبر بلامنازغ و رهبری تمامیت خواه و رهبر اقتدارگرا و رهبر تک رو و ایدئولوژی واحد وبزرگ وتمامیت خواه یعنی لنینیسم و استالینیسم و مائوئیسم و رهبر بی بدیل و رهبر جایگزین ناپذیر و انحصار قدرت و حقیقت مطلق و هرم قدرت و استبداد مدرن و مدل راستین وهمه جانبه و بلاخره رهبرانی که میآیند که تا آخر عمر بمانند اشاره می کند تا بگوید قرن لنین و استالین و مائو تمام شد و رفت.
هودشتیان در تقابل با قرن ۲۰ ویژگیهای انقلابات قرن ۲۱ را اینگونه توصیف می کند: دارای رهبران بلامنازع نیست بلکه “رهبرانی که می آیند اندکی حکومت می کنند و می روند. با انتخابات مردم می آیند و می روند مثل لخ والسا.” و اینکه گویا “تا وقتی که مردم بخواهند بر سر کار هستند.” مانند رهبران “انقلابات اروپای شرقی که در بهارعربی ادامه پیدا کرد.” دوم اینکه، دارای “یک سازمان هماهنگ کننده سراسری که تمام تنظیمات جنبش را، و انقلاب را، دست خودش بگیره-آنچنانکه در حزب بلشویک دیدیم و در حزب کمونیست چین و در کوبا و در خمرهای سرخ” نیست، و ادامه می دهند که درعوض “درقرن ۲۱ هرچه بیشتر گل وگشاد شده سازمانها پلورالیستی در کنار همدیگر و باهم حرکت می کنند ویکی از اینها قدرت را می گیرد و غالبا هم تابع انتخابات مردمی است.” و سومین ویژگی اینکه “صاحب ایدئولوژی واحد نیستند و از مارکسیسم و کمونیسم گذر کرده اند. همچنانکه لخ والسا که یک کارگر است وبشدت ضد مارکسیسم است”. بعد از این ادعاها و قضاوتهای دلبخواهی که همگی قرار است مرگ مارکسیسم را اثبات کنند، هنوز هودشتیان مجبور است خودش را قانع سازد که جنبش ناسیونالیستی ایشان و سازمان مطبوع ایشان “سکولار-دموکراسی” نیازی به لیدر و رهبر ندارند و اصولا قرن “رهبران بزرگی همانند استالین مائو و کاسترو” گذشته و این رهبران “دیگر تولید نمیشن”. و تلاش می کند تا به این سئوال سرنوشت ساز پاسخ دهد: “چرا دیگرشاهد رهبران بزرگ نیستیم؟” هودشتیان می گوید: “جواب، پاسخ، وفرضیه ای که من میدم اینه که، مکانیسمهای جدیدی ظهور پیدا کرده اند که این مکانیسمها دیگه اون مدل رهبران را نمی خواهد وتولید نمی کند”. سپس هودشتیان به سه متغییر درقرن ۲۱ اشاره می کند: اول جهانی شدن و نئولیبرالیسم. دوم سقوط ایدئولوژیهای بزرگ. و سوم دجیتالیزاسیون. که گویا نئولیبرالیسم بازار را بیشتر از قبل رقابتی کرده و لذا “امکان این را می دهد که هرکسی از هر گوشه ای از هر قشری بتواند در بازار و در رقابت شرکت بکند … و بخش بزرگی از فقرا شدیدا فقیر میشن و از بین می روند”. باید گفت که اولا این فرد نیست که در بازار و رقابت شرکت می کند بلکه پول یا سرمایه است. دوم اینکه این سرمایه دردسترس “هرکسی” نیست بلکه در اختیاریک طبقه معین از هر جامعه است. و سوم اینکه، نئولیبرالیسم باعث می شود که نه فقط بخش بزرگی از هر جامعه به فقر و فلاکت کشانده شوند بلکه حتا موجب نابودی آنها می شود. بنابراین منهای خاصیت مثبتش برای یک اقلیت معدود باعث گسیختگی زندگی گروه بزرگی از جامعه می شود، که به نوبه خود بحرانهای مختلف دیگری را بدنبال خواهد آورد. این هم بماند که تز سپردن اختیار به بازار-آزاد-رقابتی که باعث از بین رفتن کسانی می شود که قادر به رقابت نیستند، یک تز فاشیستی است معروف به داروینیسم اجتماعی.
هودشتیان بغلط فکر می کند که رقابت بازار “به طبقات متوسط امکان فربه شدن و قدرت یافتن می دهد و هرم اجتماعی را گشادتر می کند.” این ادعا حتا در جوامع کوچک و ثروتمندی مانند کانادا و سوید واقعیت ندارد چرا که در این جوامع طیف وسیعی از مزدبگیران که در واقع به طبقه کارگر تعلق دارند در طبقه متوسط دسته بندی می شوند مانند کارمندان و کارکنان تمام ادارات دولتی و خصوصی و شرکتها و کمپانیها و موسسات خدماتی و تولیدی. عامدانه طبقه کارگر را به کارگران صنعتی و خدماتی محدود می کنند تا بخش بزرگی از مزد بگیران را به این دلخوش کنند که با مالکیت خانه و اتومبیل و قایق و پاسپورت به طبقه متوسط تعلق دارند و باید به خود ببالند و افتخار کنند که موفق و خوشبخت هستند. اما برای هودشتیان و کسانیکه بدور چنین ذهنیات و مدعیاتی جمع می شوند، آنچه که مهم است طبقه خودشان یعنی طبقه متوسط است و نه کل جامعه. (اصولا دموکراسی مردود و منسوخ است چون نماینده فقط بخش دارا و مالک هر جامعه است و نه کل جامعه، و در مقابل اگر سوسیالیسم بخواهد بعنوان یک آلترناتیو حی و حاضر قد علم کند باید بجای نمایندگی کردن فقط طبقه کارگر- آنطور که چپ سنتی معتقد است- مجبور است کل جامعه را نمایندگی کند.)
در ادامه هودشتیان در حالی از سقوط ایدئولوژیهای بزرگ حرف می زند که خود تعلق خاطر خاصی به بزرگترین ایدئولوژی سیاسی یعنی ناسیونالیسم داشته و بعلاوه چندین ایدئولوژی دیگر اقتصادی و اجتماعی را هم یدک می کشند. اما ماموریت ایشان نه رد سلطه همه ایدئولوژیها بر بشر بلکه اعلام خوشحالی از سقوط ایدئولوژی مارکسیسم و استالینیسم و مائوئیسم است. و سرانجام، او از عامل شبکه های مجازی حرف می زند که بشر را به قرن ۲۱ آورده است. و در پایان، نتیجه می گیرند که این سه عامل باعث “شکل گیری برداشت جدیدی از رهبری سیاسی و سازمان سیاسی” شده اند. در مجموع، گویا این نئولیبرالیسم بوده که “امکان مشارکت همگان در همه حوزه های اجتماعی واقتصادی را بوجود آورده … وکم کم اعتماد به نهادهای دولتی کم میشه و بحث رهبری از اینجا شروع میشه … موج جدیدی شروع میشه که می گوید هرچه بیشتر بخشهای میانی هرم اجتماعی فعال میشن واعتماد به راس هرم کمتر میشه”. و در تفسیر فاکتور دوم می گوید: “حقیقت مطلق می گفت -ایدئولوژی من- مثل حزب کمونیست چین … ولذا مردم باید از رهبر تبعیت کنند. زمانیکه این افول می کند مردمان از هرسو از هر قشری حقیقت خودشان را دارند و حقیقت از هر سو قابل احترام میشه. بجای حقیقت مطلق حقیقت هرکسی قابل احترام میشه … هرچه جامعه بیشتر بسوی چند حقیقتی میره مشارکت عمومی بیشتر میشه. وهرچه مشارکت عمومی بیشتر میشه مردم متوقع تر میشن توقع از خود و توقع از دیگری. توقع از خود یعنی من هم حقیقت خودم را دارم من هم حرف خودم را می خواهم بزنم”. هودشتیان اما آیا می تواند بر مبنای همین کشفی که کرده است که فرد مدعی می شود که “من هم حرف خودم را دارم” بپذیرد که بخشی از مردم راه دموکراسی او را نروند و بگویند من هم راه حل شورایی خودم را دارم؟ خیر نمی تواند. او از قبل کارگر و شورا و برابری را شکست خورده و بانی دیکتاتوری و اقتدار رهبری و سلطه ایدئولوژی خوانده و غیرمستقیم فرمان سرکوب آن را صادر کرده است. همچنین ایشان بعنوان یک ناسیونالیست از قضا خودش به حقیقت مطلق تمامیت ارضی معتقد است حال باید دید چه جوابی به ناسیونالیستهای قومی دارد که آنها هم خواهان حقوق خودشان هستند و حتا بعضا قصد جدایی دارند! غیر از این است که حقیقت مطلق تمامیت ارضی از نظر ایشان و کل ناسیونالیسم کشوری یا ملی پرسش ناپذیر و قطعی است؟ به این ترتیب مدل قرن ۲۱ هودشتیان چیزی جز دلمشغولی طبقه متوسط ایده آلیست ضد کمونیست نیست که سعی دارد مثل همیشه مردم را خام و بخدمت خود درآورد. مدل “چند رهبری” هودشتیان هم به درازی دو قرن و نیم حکومتهای پارلمانی و دموکرات اثبات کرده است که حکومت یک اقلیت کوچک بیش نبوده و نیست.
هودشتیان سپس با وارد کردن عامل سوم، دیجیتاسیون به این نتیجه می رسد که “بازار آزاد گشوده شده واجتماعی که درآن همه شرکت می کنند از طریق دخالتهای اقتصادی وریزش حقیقت مطلق اینجا شبکه ها این عوامل را تسریع می کنند هرکسی میتونه شبکه خودش را داشته باشد و اخبار و نظر خودشو بده و لذا اقتدار همه جانبه رهبری داره می ریزه و مدل جدیدی از رهبری تاریخ داره تولید می کنه بعلاوه نوع سازمان هم داره متغییر میشه”. اما در ادامه همین استدلال می شود نتیجه گرفت که بهترین و عینی ترین شکل اداره و رهبری و مدیریت جامعه حکومت شورایی است و نه پارلمانی. این حکومت شورایی است که امکان دخالت همگانی در مدیریت جامعه را میسر می سازد و نه حکومت پارلمانی. اگر مدل شکل هرمی سازماندهی در قرن بیست، عمودی و تیز است و در قرن بیست و یک، این هرم سازماندهی بیشتر افقی و وسیع، پس این مدل حکومتی شورایی را اثبات می کند و نه مدل حکومتی هودشتیان. اما بعید است ایشان متوجه این تناقض گویی شده باشد. آنچه هودشتیان را مطمئن از خود کرده است، این است که “این روندها روندهای جهانی است”. بله دقیقا، و نظربه اینکه کل جهان دموکراسی در بحران است، پس باید یک گام دیگر در مشارکت عمومی مردم در مدیریت جامعه جلو گذاشت و دخالت همگانی درسیاست را پذیرفت و بیش از این در برابر حکومت شورایی مقاومت نکرد. هودشتیان ذهنی گرایی خود را این گونه بنمایش می گذارد که بگوید “ما در چهارچوب منظومه ای نامرئی که تکنولوژی برای ما ایجاد کرده و روابط اجتماعی که حاصل این تکنولوژی است متحول میشیم”. حال آنکه جامعه و بشر بر بستر دینامیسم مادی و سخت افزاری و در دیالکتیک متقابل انسان و جامعه است که متحول می شود و نه در منظومه دیجیتالی.
در پایان هودشتیان بحث را بر عواملی متمرکز می کند که در ایران “باعث و بانی تحولات شدند. اینها چی ها هستند؟”: ۱) ایشان معتقدند که اعتراضات و جنبشهای سالهای ۱۳۸۸ و ۹۶ و ۹۸ در ایران، همانند انقلابات بهار عربی، و انقلابات مخملی در اروپای شرقی، “جنبشهای کاملا افقی بودند، شبکه ای که توسط لیدرهای محلی و نه لیدرهای بزرگ سازمان یافته شدند … لیدرهایی که مال مردمند دیگر از بیرون نیامده اند … این یعنی شبکه سازی وسیع”. آقای هودشتیان متوجه نیستند که نه انقلابات مخملی اروپای شرقی و نه بهار عربی در غیاب رهبر و تشکیلات به دستآوردهای قابل توجهی برای مردم نرسیدند. در مورد ایران هم اگرچه این خیزش ها موثر بودند، که هم راس رژیم را با شعار مرگ بر دیکتاتور بی حیثیت کرند، و هم باعث شدند که کلیت رژیم مشروعیت خود را نزد مردم از دست بدهد، و هم موجب همبستگی گسترده ای در میان بخشهای مختلف مردم شد، اما دقیقا بدلیل نداشتن رهبری واحد که سکاندار عملیات جنبش سرنگونی باشد، و هم بدلیل عدم وجود سازمانیافتگی و عدم حمله هماهنگ و همزمان نتوانستند رژیم را سرنگون کنند. هودشتیان متوجه این نقش حساس رهبری واحد و پیشرو نیست زیرا ایشان نقش رهبری در پروسه انقلاب را نمی شناسند و صرفا به رهبر بعنوان کسیکه قرار است رئیس مملکت شود می نگرد. درواقع هم رهبر و هم سازمان متمرکز لازمه انقلاب اجتماعی از نوع اساسی و پیروز است و نه از نوع مخملی و فرمایشی و تبلیغی و فرمالیته اروپای شرقی. البته هودشتیان همانند هر ناسیونالیست دیگری خواهان انقلاب اجتماعی زیر و رو کننده نیست، لذا نقشی هم برای رهبری واحد و تئوریک و سازمانده قائل نیست.
۲) دومین نکته هودشتیان در مورد جامعه ایران عبارت است از “اتصال بخش بزرگی از جامعه ایران به دنیای مجازی و شبکه های دیجیتالی است … ایران ما به میزان گسترده ای جهان گرا شده.” البته این اشاره درستی است، اما ایشان نتوانستند توضییح دهند چگونه دنیای مجازی نقش بازی می کند و هیچ نمونه ای ازکارآیی عینی و عملی آنها را بیان نمی کند. همچنین در مورد جهان گرا شدن جامعه از یک طرف و خواست احتمالی یک دولت ملی از طرف دیگر نتوانستند بحثی شفاف داشته باشند.
۳) ادامه می دهند که “اولین اعتراض علیه حکومت استبداد دینی جمهوری اسلامی در ایران بتوسط زنان صورت گرفت و حضور زنان با وجود خفقان و سرکوب بسیار گسترده بطور سیستماتیک رشد کرده … می توان گفت که سرنوشت آینده جهان و سرنوشت آینده ایران را می توان حدس زد که بطور کامل یا بخشا زنان تشکیل خواهند داد.” این خیلی مثبت است که هودشتیان به اهمیت مبارزه زنان در ایران اشاره می کند، ولی در عین حال کمترین اشاره ای به برابری زن و مرد نمی کند و این بی دلیل نیست. چرا که مانند یک پوپولیست هم جانب مذهب مردم را محفوظ می دارد و هم ملاحظه مردسالاری مسلط بر جنبش ناسیونالیستی و ایران گرایی را دارد.
۴) چهارم اینکه “دین ما به تاریخ بواسطه وجود رهبری اقتدارگرایانه ی استبدادی خمینی ایجاد یک حکومت سکولار است”. ایجاد حکومت سکولار مثبت است، اما چرا ناسیونالیستها می خواهند در این حد ترمز کنند و جلوتر نروند؟ چرا دین ما به تاریخ بواسطه وجود یک حکومت ۴۲ ساله جنایتکار اسلامی ایجاد یک حکومت لائیک نیست؟ آیا پاسخ این نیست که ناسیونالیسم ایرانی می خواهد اسلام را از در بیرون کند -آنهم نه بدلیل بیگانگی و ضدیت اسلام با انسانیت و مدنیت، بلکه بدلیل آنکه گویا این دین مختص قوم عرب است- و زرتشتیت را از پنجره وارد کند؟ -آنهم بدلیل آنکه این دین مخصوص قوم ایرانی و بخشی از فرهنگ ایرانی است-! مسخره نیست؟ بعلاوه چگونه است که هودشتیان بدون هیچ استدلال و تحلیلی مردم ایران را خواهان سکولاریسم می داند و نه حکومت لائیک؟
۵) عامل پنجم “وجود امواج بسیار گسترده ی ضد تقدس در ایران است”. کاملا درست است. این ضدیت با تقدس اما فقط شامل مقدسات اسلامی نمی شود، بلکه شامل همه ادیان است. در عین حال، نباید فراموش کرد که مقدسات ناسیونالیستی گاهی از مقدسات دینی خطرناک تر هستند. تقدس خاک و کشور و میهن و وطن و پرچم و ملیت و فرهنگ و پادشاهان و نژاد و تاریخ وغیره. بعنوان مثال، جهان وطنی چنان مورد نفرت ناسیونالیستهاست که با برچسپ وطن فروش، فرد را واجب القتل می دانند. اگر بیرون رفتن از اسلام ممنوع است وبمرگ ختم می شود، انکار ملیت هم، اولا ناممکن است، دوما هر نتیجه ناگواری را ممکن است بدنبال داشته باشد، قتل و ترور کمونیستها توسط ناسیونالیستها، خود تاریخی دارد.
۶) عامل ششم “سقوط ایدئولوژیهای بزرگ را دیدیم تقریبا هیچ گروه اصلی بدنبال ایدئولوژیهای قرن بیستمی دیگر نیست … دیگر امروز بکار نمیان. درواقع افول حقیقت مطلق که خودش را در افول ایدئولوژیهای بزرگ نشان داد”. هودشتیان زور می زند که بگوید مارکسیسم دیگر نیست، چون استالینیسم و مائوئیسم و کاستروئیسم سقوط کرده اند، اما نمی خواهد بداند که مارکسیسم مکتب فکری-فلسفی نیست، بلکه علم رهایی جامعه از اسارت نظام سرمایه داری برهبری طبقه کارگر است. درثانی اگر ایدئولوژیهای بزرگ سقوط کرده اند چرا خود ایشان منادی و مبشر ایدئولوژی ناسیونالیسم است؟ بعلاوه، هودشتیان سازمانهای ناسیونالیست ایرانی را گروه اصلی، و سازمانهای کمونیست را گروه فرعی می داند! این از کجا آمده است؟ ایا هودشتیان خیال می کند هر گروهی که امکانات تبلیغی بیشتر و افراد تحصیلکرده بیشتری در خدمت داشته باشد گروه اصلی است؟ یا معیارش پایگاه اجتماعی است؟ چگونه نتیجه گرفته است که پایگاه اجتماعی ناسیونالیست ها بزرگتر از پایگاه اجتماعی کمونیست هاست؟ و بلاخره، اگر حقیقت مطلق افول پیدا کرده است، چرا تمامیت ارضی و تعلق قومی و ملی یا کشوری افول پیدا نکرده است؟ چگونه است که حفظ چهارچوب مرزهای جغرافیایی حقیقت-مطلق و افول یافته فرض نمی شود، اما حفظ حرمت و کرامت انسان حقیقت-مطلق و افول یافته تلقی می شود؟ غیر از این است که بستگی دارد کدام گروه “ایدئولوژیک” قدرت سیاسی را کسب کنند؟
۷) عامل هفتم “امروز حقوق بشر مهمتر شده از مارکسیسم”. اگر امروز حقوق بشر مهم است، آیا معنایش این نیست که این حکومتهایی موجود هستند که روزانه حقوق بشر را له می کنند؟ با همین قیاس، مگر نه اینکه سیستم سرمایه داری روزانه اسثمار می کند، و نابرابری و تبعیض را تولید وتداوم می بخشد؟ پس مارکسیسم نه فقط مهمتر، بلکه تنها راه مبارزه با سرمایه داری بعنوان اساس همه ی بی حقوقی های هر جامعه است. درثانی، امروز فعالین عرصه دفاع ازحقوق بشر و حقوق انسان چه در جنبش زن، چه در دفاع از زندانیان سیاسی، و پناهجویان، و کودکان، کمونیستهای مارکسیست هستند و نه ناسیونالیستهای مدافع حقوق بشر. پس روشن است که هودشتیان فاقد درک و دانش لازم برای قضاوت مارکسیسم است.
۸) عامل هشتم “رشد فردگرایی در برابر کلکتویسم”. بسیار خوب، امروز فردگرایی ابعاد تازه ای بخود گرفته و هیچ نیرویی نمی تواند بدون تایید و تاکید بر حقوق فردی آحاد جامعه همه مردم را یک کیسه کرده و زیر یک چتر جمع کند و مقدرات همه را همانند هم رقم بزند. اما آنچه که فرد را از فردیت خود دور می سازد قبل از هرچیز سیستمی است، که نه بر مبنای رشد و تعالی فرد در زندگی فردی و اجتماعی اش، بلکه بر مبنای زندگی فرد در خدمت به سیستم تعریف شده است. در ثانی، آیا ایرانگرایی و فرهنگ ایرانی و تاریخ ایرانی و غیره کلکتویسم نیستند؟ اتفاقا این ناسیونالیسم است که، مانند ادیان، فردیت را قربانی یک کلیت خیالی بنام ملت می کند. فرد را از فردیت منع و تهی می سازد تا او را بخدمت یک “اجتماع خیالی” بنام ملت و کشور درآورد.
۹) عامل نهم “مهاجرت یکی از فاکتورهای تغییر است … ۱۵% ازجمعیت فعالمان که غالبشان هم تحصیلکرده هستند بخارج گریز زده اند … اینها مدرنیته میآرند … بنابراین ما درواقع در آستانه ی یک بلوغ فرهنگی استثنایی هستیم”. اما روشن است که از این ۱۵% حتا یک دهم درصد نه فعال سیاسی هستند و نه قصد دارند برای ایران مدرنیته ببرند. اتفاقا بلوغ فرهنگی را در داخل ایران و در میان طیف های مختلف جامعه، مانند دختران خیابان انقلاب شاهد هستیم، و نه در میان ایرانیان تحصیلکرده مهاجر که اکثرا در کامیونتی های ایرانی از مسجد و حسینیه تا جمعیت مسیحیان و بهاییان و زرتشتیان جمع شده اند. و گروه گروه در محافل خود یا حول تاریخ باستان یا ادبیات ملی یا موسیقی اصیل یا خاندانهای صاحب شهرت و مکنت و یا بیزنسهای مختلف درواقع در حال محافظت از سنتها و فرهنگ برباد رفته هستند.
۱۰) عامل دهم “ایران امروز از رهبری قرن بیستمی نوع خمینی گذر کرده است … اون نوع مدل رهبری را دیگر نمیخاد … امروز مدل رهبران رقیق کوچک رفتنی انتخاباتی بدیل پذیر رقابتی و رقابت پذیر” می خواهد. بسیار خوب، مدل رهبران نوع خمینی و استالین و مائو بتاریخ پیوسته اند و ایران مدل دیگری از رهبری می خواهد. اما چرا این مدل، مدل دموکراسی غربی است؟ مگر مدل رهبری غربی با تمام مشخصات ذکر شده در بالا، توانسته اند جوامع را بسوی سعادت رهبری کنند؟ مثلا بوش و ترامپ، یا میتران و مکرون، یا تاچر و جانسون، یا ماریو و مرکل ؟ اگر نسل جدید جامعه ایران بدنبال مدل جدیدی از رهبری است، چرا آن مدل حکومت شورایی نیست؟ مگر نه که هرم عمودی قدرت شکست خورده و نسل جوان خواهان قدرت و رهبری نوع افقی است؟ چه نوع مدیریت، و رهبری، و حکومتی، افقی تر از حکومت شورایی؟ مگر مدعی نیستید که فردگرایی رشد کرده و جامعه در آستانه بلوغ فرهنگی است؟ پس فرد بیدار شده چرا مستقیما در سیاست بصورت شورایی دخالت نکند، و مانند روند چند صد ساله گذشته با انتخابات دیگران را نماینده خود ساخته و از خود سلب اختیار کند؟
شاید هیچکس مانند سخنگوی سکولار-دموکراتهای ایران، آقای اسماعیل نوری علا، معضل بی رهبری ناسیونالیستهای ایرانی را در یک جمله بدقیقی بیان نکرده باشد، ایشان روز دهم مه ۲۰۲۱ گفت: “گویی همه ما در یک ارکست بی رهبر همسرایان تاریخ اندوه ناک خودمان هستیم.” درست است، تاریخ جامعه ایران اندوه ناک است. اما تاریخ ناسیونالیسم ایرانی که ایدئولوژی آن دراواخر دوره قاجار از اروپا وارد شد و در ایران ترویج گردید و فرض شد که به “تاریخ بیداری ایرانیان” انجامیده است، و نهایتا در سوم اسفند ۱۲۹۹ قدرت سیاسی را بدست گرفت، اندوه ناک است زیرا همیشه توسری خور، بی جربزه، اسلام زده، و مورد تعرض شیخ پشم الدین های لمپن بوده، و در عین حال، از شخص آریامهر دست بوس روحانیت بوده، بلکه حتا بعد از ۴۲ سال تبعید توسط روحانیت، هنوز روحانی-دوست، و اسلام پناه، و زن ستیز است. پس باید گفت تاریخ ناسیونالیسم ایرانی هم اندوه ناک است و هم شرم آور. سکولار-دموکراسی هم کاغذ کادو زیبایی است که قراراست هدیه بخشی ازناسیونالیسم ایرانی، یعنی نظام استثمارگر بازار آزاد و ایدئولوژی ضد انسانی نئولیبرالیسم را به ارمغان آورده وقشنگ جلوه نماید. اگر سکولار-دموکراسی در ثروتمندترین کشورها در حال بحران است، چگونه می تواند درمانی برای جامعه بحران زده ایران باشد؟ روشن است که ناسیونالیسم ایرانی به هر ابزاری متوسل خواهد شد تا خود را به قدرت سیاسی در ایران بازگرداند، اما هم مردم، هم جامعه، و هم فضای سیاسی عوض شده است، آنچه که پتانسیل عوض شدن و حتا اصلاح خود را ندارد، ناسیونالیسم است با تمام انواع و اقسام آن.
منبع
https://www.youtube.com/watch?v=Lmv0nKMcSgU
اقبال نظرگاهی ۱۵ مه ۲۰۲۱

نسخه چاپی    
 
نظر دهید--(راهنما)
 

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

  از همین نویسنده
 
  فیسبوک ما
 
 
 
حزب کمونیست کارگری ایران     /     سازمان جوانان کمونیست     /     کمیته کردستان حزب کمونیست کارگری     /     کمیته آذربایجان حزب کمونیست کارگری     /     تلویزیون کانال جدید

نشریه انترناسیونال     /     نشریه کارگر کمونیست     /     وبگاه منصور حکمت     /   وبگاه حمید تقوایی / آرشیو روزنه تا سال ۲۰۱۷

کمپین برای آزادی کارگران زندانی     /     نهاد کودکان مقدمند     /     کمیته بین المللی علیه اعدام     /     سازمان زن آزاد     /     کمیته دفاع از زندانیان سیاسی     /     فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی