سه مطلب درباره کمون پاریس

چرا کمون پاریس با گذشت صد و پنجاه سال همچنان طنین‌انداز است

انزو تراورسو

میان ظهور سریع و سقوط ناگهانی کمون پاریس – که عمرش فقط ۷۲ روز بود – و حضور ماندگار آن به عنوان بخشی بنیادین در حافظه تاریخی چپ، یک تناقض عجیب وجود دارد.

اگر زاویه دید را به آنچه برخی پژوهشگران “تاریخ جهانی” می‌نامند بسپاریم، آنچه میان ۱۸ مارس تا ۲۸ مه ۱۸۷۱ در پاریس گذشت، شاید اندک و بی‌اهمیت جلوه کند. اغلب تاریخ‌نگاران معاصر قرن نوزدهم – مانند آثار تحسین‌شده کریستوفر بیلی و یورگن اوسترهامل – کمون را صرفا یک پاورقی کوچک ذیل جنگ فرانسه و پروس می‌دانند. از دیدگاه فراز و فرود سرمایه‌داری صنعتی و مالی، روند شهرنشینی و مدرن‌شدن، تثبیت امپراتوری‌های استعماری و تداوم نظم قدیم در قاره‌ای که بورژوا شده بود، کمون پاریس معنایی ندارد. حتی در درون خود جنگ فرانسه و پروس نیز کمون جایگاه حاشیه‌ای داشت، چراکه پس از ۷ ماه از تسلیم ناپلئون سوم و اعلام جمهوری و ۲ ماه بعد از آتش‌بس و واگذاری آلزاس-لورن به آلمان رخ داد. در آغاز ماه مارس، ارتش پیروزمند پروس، پیش‌تر در شانزه‌لیزه رژه رفته بود. پس چه عاملی باعث شده که خاطره این رویداد زودگذر تا امروز باقی بماند؟ پاسخ در همان چیزی نهفته که همگان از آغاز دریافتند: جایگاه فوق‌العاده نمادین کمون. بعضی‌ها از میراث آن دفاع کردند، بعضی‌ها آن را لکه‌دار ساختند، اما هیچ‌کس نتوانست اثرگذاریش را نادیده بگیرد یا کم‌رنگ کند. بسیاری از اندیشمندان رادیکال، این تجربه را ستودند و در عین حال که آن را هم نقطه پایان شورش‌های دموکراتیک قرن نوزدهم و هم سرآغاز دورانی جدید از انقلاب‌های کارگری دانستند، از آن استقبال کردند.

پیش بردن مشعلی افروخته

آنارشیست‌هایی چون پیتر کروپوتکین و میخائیل باکونین، کمون را نشانه فردا دانستند و کارل مارکس بر ظرفیت‌های کمونیستی تجربه پاریس تاکید کرد: “در اصل، این یک حکومت طبقه کارگر بود، نتیجه نبرد طبقه مولد علیه طبقه مالک، شکلی سیاسی که سرانجام راز رهایی اقتصادی کار را آشکار ساخت.” همانطور که مورخی نکته‌سنج نظیر ژرژ هوپت گفته است، کمون پاریس به سرعت بدل به هم یک نماد و هم یک نمونه شد: سمبل سوسیالیسم ممکن و مطلوب و الگویی که باید وارد حافظه جمعی سوسیالیستی شود و دستمایه نقد و اندیشه پیش از پیکارهای آینده گردد.

در قرن بیستم، میراث کمون بیشتر در سایه انقلاب روسیه بازخوانی شد. در طول سال سرنوشت‌ساز ۱۹۱۷ و سپس در روزگار جنگ داخلی روسیه، کمون پاریس ذهن بلشویک‌ها را پیوسته هم چون هشداری تلخ و هم مدلی الهام‌بخش تسخیر کرد. اکتبر ۱۹۱۷، آن معنا را تقویت کرد: عصر سوسیالیسم، دیگر اوتوپیا به شمار نمی‌آمد. افزون بر این، بلشویک‌ها درس تلخ شکست ۱۸۷۱را فراموش نکردند و تلاش نمودند اشتباهات کمونارها را تکرار نکنند. ارتش سفید در روسیه با خشونت و ترور انقلابی قوی‌تر شکست خورد.

در سال ۱۸۹۱، فریدریش انگلس کمون را به عنوان سرمشق معرفی کرد: نشان داده شد که “دیکتاتوری پرولتاریا” چگونه خواهد بود. پس از ۱۹۱۷، کمون به پیش درآمد انقلاب بلشویکی بدل شد – در روایتی تازه که صعود سوسیالیسم از نوزادی در ۱۷۸۹، عبور از ۱۸۳۰، ۱۸۴۸ و نهایتا ۱۸۷۱ تا پیروزی سال ۱۹۱۷ را ترسیم می‌کرد. پس از جنگ جهانی دوم، این تصویر با مسیرهای تازه‌ای تکمیل شد: چین ۱۹۴۹، کوبا ۱۹۵۸ و جز آن. کمون، یک بریدگی ناگهانی و خلاقانه در پیوستار تاریخ، به نقطه عطفی در یک روند خطی تازه بدل شد که نظریه‌پردازی‌های تاریخ‌گرایانه مارکسیستی آن را می‌ساخت. قهرمانی کمونارها ستوده شد.

تلاش بلشویک‌ها برای ثبت کمون پاریس در جایگاه مقدس کمونیسم بی‌بحث نماند، اما باید نقدمحور فهم شود نه با تمسخر کنار گذاشته شود. تردیدی نیست که بلشویک‌ها خود را تابع “قوانین تاریخ” می‌دانستند و مشروعیت سیاست‌هایشان را در آن می‌جستند. زمانی که لئون تروتسکی در “تروریسم و کمونیسم” (۱۹۲۰)، میان یک جنگ داخلی خونین و در از قطار زرهی‌اش می‌نوشت، قدرت شوروی برای بقا می‌جنگید. برای او، ارواح کمون اسطوره نبودند؛ هشدارهایی زنده و همزمان با اکنون بودند. این نه شعار تبلیغی بود و نه اسطوره‌سازی: بلکه لحظه‌ای بی‌نظیر از همدلی با مغلوبان بود، زمانی که گذشته سر بر می‌آورد و فریاد می‌زد که باید نجات یابد. با این همه، این نوع بازخوانی کمون همچنان تنها از دریچه نظامی صورت می‌گرفت.

هفتاد و دو روز اتوپیا

با این همه، کمونارها خود را نه بازیگر و نه پیشگام یک انقلاب کمونیستی می‌دانستند. این دولت ورسای بود که با تأکید بر حضور گسترده هواداران لویی اوگوست بلانکی در میان رهبران کمون، آن را به عنوان چیزی خطرناک و کمونیسم بی‌دین و ویرانگر معرفی می‌کرد. در روزنامه‌ها و بحث‌های کمون، و نیز در بسیاری از روایت‌های قهرمانانه، کمون معمولا به عنوان نمونه‌ای از “جمهوری جهانی” یا به شکل عملگرایانه‌تر، “جمهوری دموکراتیک و اجتماعی” توصیف می‌شد. در واقع، جز موارد بسیار اندک، مشارکت‌کنندگان کمون تمایلی به پیاده‌کردن ایدئولوژی‌ها یا برنامه‌هایی از پیش موجود نداشتند؛ آن‌ها گونه‌ای نو از قدرت اجتماعی و سیاسی، و شاید حتی “شکل‌های نوین زندگی”، را در شرایط بحرانی جنگ و جنگ داخلی و در شهری محاصره و فقیر ابداع کردند.

الیزه رکلوس، جغرافی‌دان آنارشیست و یکی از کمونارها، بعدها کمون را چنین توصیف کرد: “جامعه‌ای نو که در آن هیچ اربابی به اعتبار زاد و نسب، عنوان یا دارایی وجود ندارد و هیچ برده‌ای هم بر پایه خاستگاه، طبقه یا حقوقش. کمون به معنای گسترده آن، نماد همزیستی آزاد و برابر جمعی انسان‌ها، فارغ از مرزهای کهنه؛ مردمی که از یک‌سو تا سوی دیگر جهان، در صلح، به یاری هم می‌شتابند.”

در آغاز، کمون موج بسیجی تازه بود، با الهام از تجربه سال ۱۷۹۲، هم علیه دشمن آلمانی اشغالگر و هم علیه دولت فرانسه که اداره شهر را رها کرده بود: توپ‌های بلویل و مون‌مارتر که زیر دست گارد ملی بودند. یعنی میهن‌پرستی انقلابی، هم علیه دشمن خارجی و هم تهدیدی داخلی که در وجود آدولف تیر و مدیران اغلب محافظه‌کار و سلطنت‌طلب جمهوری نوپا تجسم یافته بود. شورشیان می‌خواستند حکومتی مردمی بر مبنای آزادی، دموکراسی افقی، خودگردانی، عدالت اجتماعی و برابری ایجاد کنند؛ بدون آنکه دقیق بدانند چطور این اهداف قابل تحقق خواهد بود. افزون بر این، طلب بازگشت آزادی‌ها و اختیارات شهرداری را داشتند که توسط رژیمی خودکامه مصادره شده بود. این دیدگاه فدرالیستی نسبت به دموکراسی و خودمدیریتی را “کمونالیسم” نامیدند، و به شدت به آن باور داشتند (دیدگاهی که بعدها از نگاه لنین و تروتسکی، یکی از ضعف‌های اساسی کمون شد). بنابراین، کمون نه مدل‌های موجود را پیاده کرد، بلکه همچون سنت سوسیالیسم آرمان‌شهری فرانسه، در طلب آفرینش آرمانشهر تازه‌ای بود. چیزی را خلق کردند که تا آن زمان وجود نداشت، و همانطور که ارنست بلوخ می‌گوید، با “جریان‌های داغ آرمان‌گرایی” پیش می‌رفتند.

کمون پاریس اصل مالکیت را کاملا نفی نکرد، اما آن را مطیع نیازهای جمعی کرد. مالکیت به جای نابرابری، باید “عادلانه و منصفانه” باشد. کمون بدهی‌های گروفروشی‌ها (pawn shop) را لغو کرد، دستمزدهای مناسب تعیین کرد و مدیریت واحدهای تولیدی رها شده را به کارگران واگذار کرد، همان زمان که بخش بزرگی از بورژواهای شهر آن را ترک کرده بودند. کار شبانه در نانوایی‌ها لغو شد، نمایندگان منتخب کارگر معرفی شدند، اجاره‌ها به تعویق افتاد و خانه‌های خالی مصادره شد. کمون بانک فرانسه را که متعلق به ملت بود، تصرف نکرد و همانطور که مارکس و بلشویک‌ها اشاره کردند، این کار یکی از نقاط ضعفش بود و یک ابزار قوی را برای دشمن برجای گذاشت. اما پایتخت، سومین شهر بزرگ جهان آن عصر، به دست طبقات کارگر افتاده بود.

در میان دستاوردهای حقوقی و سیاسی، کمون جدایی کامل دولت و کلیسای کاتولیک را به اجرا گذاشت که ستون اصلی محافظه‌کاری و رژیم ناپلئون سوم بود. سکولاریسم به آموزش گسترش یافت و زنان معلم حقوق برابر با مردان گرفتند. دیدگاه سنتی خانواده با رسمیت دادن به زوج‌های هم‌خانه و دادن حقوق برابر، کنار گذاشته شد. فحشا به مثابه نوعی بردگی تلقی شد و لغو گردید. کمون حق رأی زنان را به تصویب نرساند – نکته جالب توجه اینکه نه مارکس و نه لنین این را جزء ضعف‌ها یا اشتباهات کمون نشمردند – اما جایگاه تازه‌ای به زنان در جامعه داد.

حضور زنان به اندازه‌ای چشمگیر بود که موضوع تبلیغاتی وسواس‌گونه دولت ورسای شد: آن‌ها را با عنوان پترولئوزها (آتش‌افروزان) نمایش می‌داد – زنانی جادوگر، هرزه، شوریده، و بی‌اخلاق که خانواده و سنت را نابود می‌کنند و در مراسمی شوم، از آتش‌سوزی شهر لذت می‌برند. سال‌ها این انگاره منفی ذهن محافظه‌کاران سراسر جهان را تسخیر کرد.

در آن ۷۲ روز، این مقررات آزادیبخش نه تنها اعلام، بلکه آغاز به اجرا شد؛ با اینحال، فارغ از این اصلاحات رسمی، روح کلی شهر پاریس در تب و تاب بود و نوعی دگرگونی اجتماعی خودجوش جریان داشت. هنرمندان و روشنفکران – در عصری که پاریس پایتخت بوهم (bohemia) ادبی اروپا بود – فدراسیون خود را تشکیل دادند. روزنامه‌ها و هنرهای گرافیکی مردمی در دوره‌ای کوتاه شکوفا شد که فرهنگ رسمی همواره با طبقات پایین به مقابله برمی خواست و آن‌ها را “اوباش” می‌نامید.

ضدکلیساگرایی و شمایل‌ستیزی انقلابی، تمامی طبقه حاکم اروپا را به وحشت انداخت. نابودی ستون واندوم، که از سوی کمونارها نماد نظامی‌گری و امپریالیسم و “شکوه کاذب فاتحان” خوانده شد، دلیل و نشانی از “تخریب‌گری” کمون بود؛ گوستاو کوربه، نقاش برجسته و رهبر فدراسیون هنرمندان، تاوان آن را با زندان و تبعید پرداخت.

کمونی که در ابتدا با میهن‌پرستی انقلابی زاده شد، به شدت انترناسیونالیستی بود. اعلام شد که “هر شهر مجاز است به هر بیگانه‌ای که به آن خدمت می‌کند تابعیت دهد” و با جذب هزاران مهاجر، تبعیدی و پناهنده در پایتخت فرانسه، معنای واقعی جمهوری جهانی را شکل داد. اسناد، ۱۷۲۵ کمونار خارجی را نام برده‌اند که بسیاری از آن‌ها مسئولیت‌های مهمی داشتند: ۲ ارتش از ۳ ارتش کمون توسط فرماندهان لهستانی هدایت می‌شد، و گارد ملی یک لشکر ایتالیایی داشت. شمار زیادی از خارجی‌ها مثل لئو فرانکل، یهودی مجار عضو اتحادیه بین‌المللی کارگران که به عنوان وزیر کار انتخاب شد، عضو شورای کمون بودند.

روشن‌ترین نشانه‌ای که کمون نظم بورژوازی را برهم زده بود، جایگزینی ارتش دولتی با گارد ملی بود؛ گاردی که طی جنگ به عنوان نیروی مردمی بازسازی شد. مارکس، که پس از نابودی کمون در “هفته خونین” مه نوشت، دو ویژگی مهم کمون را برجسته کرد: بریدن از دستگاه سرکوبگر و اتکای دموکراسی رادیکال. طبقه کارگر پس از به دست آوردن قدرت، متوجه شد که نمی‌توان “دستگاه آماده دولت را به خدمت گرفت و برای اهداف خود به کار برد.” ارتش قدیمی باید با “مردم مسلح” جایگزین می‌شد.

به همین ترتیب، کمون نهادهای قدرت ویژه خود را ساخت: “کمون از شهرداران منتخب با رأی عمومی تشکیل شده بود که مدت کوتاهی مسئول و قابل برکناری بودند. اکثر اعضایش کارگر یا نمایندگان شناخته شده طبقه کارگر بودند. کمون نهادی فعال بود نه پارلمانی، که همزمان وظایف اجرایی و قانونگذاری داشت.”

هیچ کس نمی‌داند آیا چنین شکل دموکراسی مستقیم در درازمدت دوام می‌آورد یا نه. در اتحاد جماهیر شوروی به دلیل وقوع جنگ داخلی و حکومت حزبی هرگز تحقق نیافت، مگر مدت کوتاهی. ویژگی افقی دموکراسی کمون احتمالا ناشی از فقدان رهبران کاریزماتیک بود که بر نهادها مسلط شوند. چهره‌های مطرح وجود داشتند، ولی هیچ فرد غالبی مثل روبسپیر، لنین یا تروتسکی نبود.

همچنین، تقدیر چنین بود: باکونین در لیون ماند و نتوانست به پاریس محاصره شده برسد؛ بلانکی یک روز قبل از خیزش ۱۸ مارس در جنوب فرانسه دستگیر شد. پس دموکراتهای رادیکال، جمهوری‌خواهان اجتماعی، آنارشیست‌ها، پرودونیست‌ها، بلانکیستها و حتی مارکسیستها (معدودی از رهبران کمونار با نویسنده مانیفست کمونیست در لندن مکاتبه داشتند) بدون رقابت حزبی، همکاری کردند. در موارد مهم، مانند رأی به تشکیل کمیته امنیت عمومی، بلانکیستها و اعضای اتحادیه بین‌المللی کارگران یکپارچه عمل نکردند. این تکثر دیدگاه‌ها مفید بود.

کمون همزمان قدرت ویران‌کننده بود – ماشین دولتی را نابود کرد – و قدرت سازنده، چون حاکمیتی تازه در برابر دولت ورسای برقرار نمود. به همین دلیل با تنش و گسل‌هایی شکل گرفت که ویژگی هر انقلاب است؛ شور و امید آزادی‌یافته و اشتیاق ساخت آینده، در برابر ضرورت تشکیل نهادهای قهری برای مقاومت در برابر بازگشت قدرت قدیم. دموکراسی کمونالی همزمان با دیکتاتوری نهفته همراه بود. تدابیر قهرآمیزی که رئیس امنیت بلانکیست کمون، رائول ریگو، پیشنهاد می‌کرد، یادآور ترور ژاکوبنی و پیش‌بینی چکای شوروی بود. کمونارها در لحظات بحرانی، گروگان‌هایشان را اعدام کردند.

دشمنان کمون

بین “هفته خونین” ماه مه ۱۸۷۱ و انقلاب روسیه، خاطره کمون سانسور و طرد شد. به مدت یک دهه، این خاطره در سکوت توسط شکست‌خوردگان حفظ و به طور انتقادی توسط تبعیدیان منتقل گردید. در فرانسه، کمون به رویدادی ناگفتنی تبدیل شد که همیشه با تمثیل‌های ترسناک، مانند فاجعه‌ای طبیعی، تداعی می‌شد. بازیگران و دستاوردهای آن، موضوع یک “حکم لعن خاطرات” شدند که آنها را از حوزه عمومی پاک کرد. در بالای تپه مون‌مارتر، جایی که قیام آغاز شده بود، کلیسای جامع ساکره‌کور ساخته شد “تا کفاره جنایات کمون” را بپردازد. کمونی که اسقف اعظم پاریس را اعدام کرده بود. بلافاصله پس از سرکوب، فتوگراورهایی (photogravures) که اقدامات کمونارها – از اعدام کشیشان و سوزاندن کلیساها تا تخریب اموال – را نشان می‌داد، با عنوان “شب شنبه سرخ” سراسر کشور را پر کرد. در سال‌های بعد، به کار بردن صفت “سرخ” در اسناد رسمی ممنوع گردید.

کمون نویسندگان و هنرمندان سوسیالیست، آنارشیست، بوهمی و غیرمتعارف را به خود جلب کرد – مانند نقاشانی چون کوربه، اونوره دومیه، ژان-باتیست-کامی کورو، و ادوارد مانه، یا نویسندگانی چون ژول والس و شاعر جوان آرتور رمبو – ولی اکثریت روشنفکران فرانسوی آن را محکوم کردند. گوستاو فلوبر، ویکتور هوگو، ادگار کینه، ژرژ ساند، و امیل زولا کمون را فوران خشونت کورکورانه می‌دانستند، حتی اگر برخی پس از “هفته خونین” برای عفو عمومی درخواست کردند. از نظر نخبگان روشنفکری فرانسه، کمون محصول جنگ داخلی نبود؛ بلکه بیان وحشتناکی از بیماری جمعی، همه‌گیری‌ای بود که بدنه ملی را تهدید می‌کرد و باید در هم کوبیده می‌شد. همانطور که ژان پل سارتر گفت، مهم‌ترین ویژگی ادبیات ضد کمون، “زیست‌شناسی اجتماعی” آن بود که درگیری‌های طبقاتی را به آسیب‌شناسی طبیعی پیوند می‌داد. زولا در رمان “شکست” (۱۸۹۲) که به جنگ فرانسه و پروس اختصاص داشت، کمون را “یک همه‌گیری رو به رشد” و “گیجی مزمن” خواند که ناشی از گرسنگی، الکل و سیفلیس در شرایط محاصره یک شهر بود. ایپولیت تن در “ریشه‌های فرانسه معاصر” (۱۸۷۸) آن را “جوانه پاتولوژیک که پس از نفوذ در خون جامعه رنج‌دیده و جدی بیمار، تب، هذیان و تشنج‌های انقلابی ایجاد کرد” تحلیل نمود.

ماکسیم دو کامپ گفت: “تقریبا تمام آن بدبختانی که برای کمون جنگیدند، همان چیزی بودند که آلیه‌نیسم آنها را “بیمار” نامید.” سزاره لومبروزو، بنیان‌گذار انسان‌شناسی جنایی ایتالیایی، کمون را زیر آزمون “علمی” تن‌سنجی گذاشت و پس از بررسی جمجمه ده‌ها کمونار نتیجه گرفت که بیشترشان ویژگی “جنایتکار بالفطره” دارند. بسیاری مفسران زبان جانورشناسی به کار بردند و در میان کمونارها بیماری جانوری و گرگ‌نمایی، نوعی “بازگشت به بربریت” در دنیای متمدن، دیدند. در اکتبر ۱۸۷۱، تئوفیل گوتیه کمونارها را به “جانوران باغ‌وحش” تشبیه کرد که ناگهان از قفس‌های خود فرار کرده و باعث هراس شهر شده بودند: “جانوران وحشی، حیوانات متعفن، موجودات سمی، تمام انحرافات سرکشی که تمدن نتوانسته آنها را رام کند، کسانی که خون را دوست دارند، کسانی که به اندازه آتش‌بازی از آتش‌افروزی لذت می‌برند، کسانی که دزدی برایشان لذت است، کسانی که تجاوز را نماینده عشق می‌دانند، همه آنها که قلبی هیولاوار دارند، همه آنهایی که روحی تغییرشکل یافته دارند.”

چنین تصویر شیطانی‌ای فقط به فرانسه محدود نبود. در ایالات متحده، روزنامه “شیکاگو تریبیون” کمون پاریس را با خیزش سرخپوستان کومانچی مقایسه کرد. در بوئنوس‌آیرس، روزنامه “لا ناسیون” از “جنایتهای” کمونارها ابراز تأسف کرد و الهام‌بخشِ حملات آنان به “تمدن” را محکوم نمود: مارکس، “یک لوسیفرِ واقعی”، که نامه‌هایش از لندن در پرونده‌های بلانکیست معروف، رائول ریگو، رهبر “کمیته نجات عمومی”، پیدا شده بود. افسانه یک توطئه “جهان‌وطنی” در پسِ اقدامات کارگران پاریس، بر انجمن بین‌المللی کارگران متمرکز شد؛ نهادی که برای نیروهای ارتجاعی اروپا به کابوسی شیطانی بدل شده بود و هم‌زمان، به‌گفته فریدریش انگلس، “نیرویی اخلاقی” برای جنبش کارگری در سراسر جهان به‌شمار می‌رفت.

لکنت بیانی دشمنان کمون به سنت ضدانقلابی غنی پیوسته است. پس از انقلاب روسیه، زبان ارتجاع تغییر کرد، اما چندان متفاوت نبود. به پوسترهای گارد سفید توجه کنید که تروتسکی را غول یهودی نشان می‌دادند یا وینستون چرچیل بلشویک‌ها را گروهی میمون پوزه‌دار تصویر می‌کرد که روی تپه جمجمه قربانیانشان می‌جهند.

“هفته خونین” ماه مه ۱۸۷۱ هم پایان ضد انقلاب‌های قدیمی و هم آغاز سرکوب مدرن دولتی بود. نبرد سنگرها در نگاه اول تکرار ژوئن ۱۸۴۸ به نظر می‌رسید، اما نمایشی گمراه‌کننده بود. بیشتر کمونارهای کشته شده در نبرد خیابانی از بین نرفتند، بلکه بلافاصله پس از محاکمات سریع، اعدام‌های جمعی منظم و سریالی شدند. ارتش ورسای نه متشکل از بناپارتیست‌های متعصب بود و نه تاریک‌اندیشان استانی که می‌خواستند پایتخت منفور را تنبیه کنند.

رابرت تومبز، تاریخ‌نگار، به خوبی توضیح داده است سربازانی که این کشتار برنامه‌ریزی‌شده و منظم را انجام دادند، نمی‌دانستند قیام سیاسی را سرکوب می‌کنند؛ گمان می‌کردند آتش جنایتکارانه‌ای را خاموش می‌کنند و شهر را از بیماری خطرناکی پاک می‌کنند. بدون احساس وظیفه زیست سیاسی را برای ضدعفونی بدنه ملی انجام می‌دادند. در حالی که ژنرال پاتریس دو ماک‌ماهون در مه ۱۸۷۱ حرکات ژنرال لویی-اوژن کاوِینیاک در ژوئن ۱۸۴۸ را تکرار کرد، سربازانش کشتاری انجام دادند که امروز با نگاه قرن بیست و یکم یادآور قتل‌عام سیستماتیک آینزاتس‌گروپن (Einsatzgruppen) در سال ۱۹۴۳ است.

مقیاس سرکوب بسیار بزرگ بود. هنوز تاریخ‌نگاران درباره تعداد کشته‌ها اختلاف نظر دارند و تخمین‌ها از ۵۴۰۰ تا ۲۰ هزار متغیر است. این اختلاف ناشی از دشواری شمارش کشته‌ها در خیابان‌ها، اعدام نظامی و هزاران کشته بعدی بر اثر زخم‌های درمان‌نشده است. گزارشی از سال ۱۸۷۵ توسط ژنرال ریموند آپر ارتش ورسای تهیه شد که ۳۸۶۱۴ دستگیری و ۵۰۰۰۰ حکم شورای جنگ را ثبت کرد که بیش از ۱۰۰۰۰ محکومیت داشت. همچنین ۳۸۰۰ کمونار به کالدونیای جدید تبعید شدند (که بیشترشان در سال ۱۸۷۸ در شورش کاناک شرکت کردند).

حدود ۶۰۰۰ نفر از دستگیرشدگان فرار کردند و دهه بعد را در تبعید گذراندند. بسیاری به انگلستان، بلژیک، سوئیس، اسپانیا و ایتالیا رفتند؛ برخی به آمریکا و کشورهای آمریکای لاتین نیز پناه بردند. نام بسیاری از روشنفکران تبعیدی همچون گوستاو کوربه، لئو فرانکل، پاول لافارگ، لوئیز میشل، الی و الیزه رکلوس، ژول والس را داریم، اما اکثریت تبعیدیان کارگران و صنعتگران بودند.

کمونهای سده بيست و يکم

روح‌های کمون بار دیگر در سده بيستم و يكم سر برآوردند. پژواك آنها را در اوآخاكا در مكزيك در سال ٢٠٠٦ شنيديم. سپس در سال ٢٠١١، اول در تونس و مصر، بعد در نيويورك با جنبش اشغال وال‌استريت و در پوئرتا دل سول مادريد با جنبش ١٥ ام (15M). چند سال بعد، دوباره به فرانسه بازگشتند، با خيزش شب ايستا در بهار ٢٠١٧ در پاريس و نيز زادهای برتاني. جنگجويان کرد روژاوا ميراث كمون را با ايجاد تجربه‌ای شگفت از دمكراسی مستقيم، مسلحانه، برابرطلبانه و فمينيستی در ميان خاورميانه‌ای ويران شده از جنگ‌های نواستعماری، فاشيستی و بنيادگرا، به دست آوردند. برای همه آنها، كمون معنا داشت؛ نقطه‌ای مقابل سرزمين مرده خاطره بود.

بار ديگر، ميراث کمون دگرديسی غيرمنتظره ای را تجربه کرده است. آيينه گويا و رسای اين دگرگونی، زندگی پس از مرگ لوئيز ميشل است؛ يکی از شناخته شده ترين چهره های خيزش پاريس، که تصوير پاکدامن و فداکارانه “بايگانی سرخ” در باره او جايش را به تصوير فمينيستی کوئير داده است. دگرگونی مشابهی نيز در بعد اجتماعی کمون رخ داده است. کنشگران آن به گونه فزاينده ای به عنوان پيشه وران، کارگران، آموزگاران، سربازان گارد ملی، کارکنان، هنرمندان و نويسندگان بوهمی شناخته می شوند؛ اقليتی از آنها کارگران کارخانه بودند، در حالی که شمار بسياری از آنها کارگران فصلی يا روزمزد بودند.

ويژگی اجتماعی يک کمونار معمولی بسيار بيشتر به جوانان امروز شباهت دارد؛ کارگران بی ثبات، دانشجويان، و روشنفکران؛ تا کارگران صنعتی سده بيستم. ترکيب درونی ناهمگون اين طبقه کارگر عمدتا پيشاصنعتی اکنون دارای شباهتهای بسياری دانسته می شود، با وجود تفاوت بافتهای تاريخی، با لايه های پرولتری پساصنعتی سرمايه داری نوليبرالی. آنان نه در گذشته به پيشرفت خطی و تدريجی باور داشتند و نه امروز؛ بلکه گرايش به گسستهای راديکالی دارند که به همان اندازه که ژرفند، گذرا نيز هستند. با آنکه دستاوردهای اجتماعی و سياسی کمون به سرعت نابود شد ـ و برخی از آنها دهه ها بعد به دست آمد ـ کمون در يک سده و نيم گذشته، پيش از هر چيز، به عنوان گسستی در زمان يکنواخت و خطی سرمايه داری و عنوان يورشی به زمان کيفی تازه خودرهايی پابرجا مانده است. از اين منظر، کمون به “گذشته آينده” تبديل نشده است؛ يعنی اتوپيای سپری شده سده نوزدهم نيست؛ بلکه همچنان تصوير آينده ای ممکن است که در زمان اکنون طنين دارد.

با رهايی از جبر تاريخی کمونيسم سده بيستم، کمون از زنجيره انقلابهای شکست خورده سده بيستم بيرون کشيده شده و دوباره به عنوان يك لحظه يگانه و فروكاست ناپذير آزادی جمعی بازيافته شده است. ديگر به عنوان پيش نمايشی خام و گذرای بلشويسم نگریسته نمی شود؛ بلكه اهميت و امروزی بودن آن درست در امری ديده می شود كه پيشتر بزرگترين محدوديتش دانسته می شد: نبود مركزگرايی، سلسله مراتب يا رهبری هژمونيك؛ فدراليسم آن؛ و جست وجوی اش برای شكلهای تازه دموكراسی افقی به جای ساختن يك ديكتاتوری كارآمد.

به كوتاه سخن، آنچه در كمون دوباره كشف می شود، كوموناليسم آن است كه با بحثهای امروز درباره “مشاع” پژواكی نيرومند دارد: بازپس گيری جمعی طبيعت، دانش و ثروت در برابر روند خصوصی سازی فراگير نوليبرالی. همانند كمون، تجربه های تازه ياد شده در پی اجرای الگوهای انتزاعی نبودند؛ آنها لحظه های آفرينشگر اختراع آينده بودند.

به اين ترتيب، آنها به گونه ای چشمگير با تعريفی كه انگلس در سال ١٨٧٥ در نامه ای به اوگوست ببل از كمون ارائه داد و كريستين راس به درستی بر اهميت آن انگشت گذاشته، سازگارند. انگلس شرح داد كه واژه “كمون” نه به معنای “اجتماع” يا “شهرداري” است، بلكه برابر با “واژه آلمانی كهن گماين وزن” (Gemeinwesen) است كه “دولت” را توصيف نمی كند، بلكه “آنچه را كه در مشترك وجود دارد” نام می برد. ماركس نيز در نامه ای به دوستش لودويگ كوگلمن در آوريل ١٨٧١، كمون پاريس را با تصويری شاعرانه و استعاره ای برگرفته از هومر تعريف كرد: “يورش به آسمان”.

همانند تيتانهايی كه به المپ حمله می بردند، آنان فرمانروايان خود را سرنگون كرده بودند. شايد اين همان كليد فهم ماندگاری شگفت آور آن ۷۲ روز بهاری پاريس در سال ١٨٧١ باشد.

………………………

کمون پاریس سال ۱۸۷۱: چرا هنوز اهمیت دارد

والری لنن

مقدمه ناصر اصغری

مطلب والری لنن، دومین نوشته از سلسله آثاری است که قصد دارم درباره کمون پاریس در اختیار خوانندگان علاقه‌مند به تاریخ جنبش کارگری و انقلابی قرار دهم. نوشته‌هایی که در این مجموعه خواهند آمد، گاه جنبه‌ای انتقادی دارند؛ انتقادی نه‌فقط نسبت به خود کمون، بلکه نسبت به وارثان آن نیز. امیدوارم این پروژه بتواند دیدی گسترده‌تر و چندسویه در اختیار خوانندگان بگذارد.

انتظار می‌رود خوانندگان با بازخوردهایشان به روان‌تر شدن این نوشته‌ها و تقویت نگاه انتقادی ما نسبت به این موضوعات کمک کنند، تا بتوانیم از زاویه دید آنان نیز به مسائل بنگریم.

ناصر ا

***

مارکس در “جنگ داخلی در فرانسه” که همزمان با کمون نوشته شد، می‌گوید: “پاریس کارگران، با کمونش، برای همیشه به عنوان نویددهنده باشکوه جامعه‌ای نو ستوده خواهد شد. جانبختگان آن در قلب بزرگ طبقه کارگر جای دارند.”

روز ۱۸ مارس ۲۰۲۱، صد و پنجاهمین سالگرد کمون پاریس را رقم می‌زند؛ نخستین حکومت کارگری. آموختن درباره کمون پاریس یعنی آموختن بخشی فوق‌العاده مهم از تاریخ ما. از خلال آن، توحش طبقه حاکم را هنگامی که زیر ضربه قرار می‌گیرد می‌بینیم، و از شجاعت، دوراندیشی و بین‌المللی بودن کموناردها الهام می‌گیریم.

ریشه‌های کمون

پاریس در آن زمان، پس از لندن، دومین شهر بزرگ جهان بود و تا سال ۱۸۷۰ بیش از ۱٬۸۰۰٬۰۰۰ نفر جمعیت داشت. این شهر مرکز سیاسی جهان بود و در فرانسه، در سال‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ انقلاب‌ها و سرنگونی حکومت‌ها رخ داده بود و در سال‌های پس از آن نیز حوادث شورشی بسیاری روی داده بود.

در آستانه سال ۱۸۷۰، ناپلئون سوم در قدرت بود و حکومت او عملا یک دولت پلیسی به شمار می‌رفت که کارگران را سرکوب می‌کرد. اما فرانسه بزرگترین بخش “انترناسیونال اول” یا “انجمن بین‌المللی کارگران” نیز بود؛ انجمنی که مارکس و انگلس از اعضای تاثیرگذار اولیه آن بودند.

ناپلئون به جنگ رفت، زیرا سرکوب داخلی او نتوانسته بود جلو اعتصاب‌ها و رشد انترناسیونال را بگیرد. او برای به صف کردن کشور پشت سر خود نیاز به یک انحراف خارجی داشت و به همین دلیل جنگ با پروس را بر سر این که چه کسی بر تخت خالی اسپانیا بنشیند انتخاب کرد. علت اصلی شکستش نیز این بود که او و بقیه طبقه حاکم از تشکیل و مسلح کردن یک ارتش توده‌ای وحشت داشتند؛ از این که تفنگ در دست کارگران قرار بگیرد. همانطور که آدولف تی‌یر، که بعدها رئیس جمهور شد، گفت: “این که تفنگی بر دوش هر سوسیالیست گذاشته شود، ایمن نیست.”

جنگ با پروس در جولای ۱۸۷۰ آغاز شد و در ظرف دو ماه، ناپلئون بهمراه چند هزار تن از سربازان فرانسوی اسیر شدند. بلافاصله پس از آن، جمعیت پاریسی‌ها به مجلس قانونگذاری و تالار شهر یورش بردند و در روز ۴ سپتامبر ۱۸۷۰، یک حکومت جمهوری جدید را اعلام کردند. همه، به جز سلطنت‌طلبان و طرفداران امپراتوری پیشین، از رفتن دیکتاتوری ناپلئونی خوشحال بودند.

نمایندگان پاریسی مجلس قانونگذاری یک دولت موقت تشکیل دادند. بسیاری امید داشتند که فورا با پروس آتش بس برقرار شود. اما وقتی این اتفاق نیفتاد، پاریسی‌ها به کار آماده کردن شهر برای مقاومت روی آوردند. در سپتامبر ۱۸۷۰، محاصره پاریس توسط پروس آغاز شد. در پایان ژانویه ۱۸۷۱، دولت دفاع ملی شرایط آتش بس بیسمارک را پذیرفت و شهر را به پروسی‌ها تسلیم کرد.

کارگران مسلح هستند

فرانسوی‌ها انتخاباتی برای مجمع ملی برگزار کردند و این مجمع سیاستمدار سالخورده و بسیار محافظه‌کار، آدولف تی‌یر، را برای رهبری دولت انتخاب کرد. مردم پاریس که از تسلیم شدن دولت در برابر شروط بیسمارک به شدت ناراضی بودند و از اینکه نیروهای پروسی پاریس را محاصره و بمباران کرده بودند و قرار بود با رژه‌ای پیروزمندانه شهر را تحقیر کنند، خشمگین بودند، هر روز نسبت به انگیزه‌های دولت بی‌اعتمادتر می‌شدند. محله‌های کارگری سنگربندی کردند. توپ‌هایی که در منطقه‌ای قرار داشت که قرار بود به اشغال پروسی‌ها درآید، با دست به تپه‌های پاریس کشانده شد تا از آن‌ها محافظت شود.

دولت تی‌یر تصمیم گرفت که کرایه‌های عقب‌افتاده باید پرداخت شود، امری که به دلیل بیکاری گسترده و نبود پول عملا ناممکن بود. دولت همچنین اعلام کرد که همه بدهی‌هایی که در زمان جنگ ایجاد شده باید پرداخت شود و سپس پرداخت حقوق گارد ملی را متوقف کرد. روزنامه‌های رادیکال توقیف شدند. رهبران طبقه کارگر، اوگوست بلانکی و گوستاو فلوران، را غیابا به مرگ محکوم کرد و پایتخت کشور را از پاریس به ورسای، مرکز تاریخی سلطنت فرانسه، منتقل کرد.

دولت ورسای می‌خواست گارد ملی را خلع سلاح کند. ارتش دولتی به مونمارتر، محله‌ای کارگری، رفت تا توپ‌ها را از آنجا خارج کند. گارد ملی از این اقدام باخبر شد و یکی از کموناردهایی که در مقاومت نقش داشت، لویی میشل بود. میشل وضعیت مونمارتر را چنین توصیف کرد: “این یک اقیانوس از انسانیت بود، اما مرگی در کار نبود، زیرا زنان خود را روی توپ‌ها انداختند و سربازان از شلیک به سوی جمعیت سر باز زدند.” روز بعد، دو مقام ارشد نظامی فرانسه به دست سربازان خود کشته شدند.

وال مورل از کمیته مرکزی گارد ملی گفت: “این مبارز پنجاه سال رویا داشت و اکنون داشت رویایش را زندگی می‌کرد و می‌دید که بازرگانان خوار شده‌اند و برای دیدار التماس می‌کنند. بالاخره!”

قدرت دوگانه و دموکراسی

تا ماه مارس، وضعیت قدرت دوگانه‌ای شکل گرفته بود؛ گارد ملی در پاریس مستقر بود و دولت طبقه حاکم به خارج از پاریس، به ورسای، نقل مکان کرده بود. اگرچه گارد ملی قبلا ماهیتی بورژوایی داشت، اما ترکیب اعضای آن به طبقه کارگر تغییر یافته بود. ثروتمندان در طول زمستان پاریس را ترک کرده بودند و این کارگران بودند که با سلاح در صفوف گارد ملی باقی مانده بودند.

کمون در روز ۱۸ مارس ۱۸۷۱ از دل شرایط ملموسی پدید آمد که توده‌ها را به حرکت وامی‌داشت. نخست، محاصره پاریس شهر را از بقیه جهان جدا کرده بود (به جز از راه بالون هوائی) و اقتصاد کاملا از هم پاشیده بود. دوم، زمستان بحران غذا و سوخت را تشدید کرده بود. دولت نظام سهمیه‌بندی غذا برقرار نکرده بود، بنابراین ثروتمندان در رفاه کامل به سر می‌بردند در حالی که مردم عادی حیوانات باغ وحش، اسب‌ها، گربه‌ها، سگ‌ها و حتی موش‌ها را می‌خوردند و توده‌ها گرسنه می‌ماندند. سوم، در حالی که دولت ادعای دفاع از کشور را داشت، ترجیح می‌داد به پروس تسلیم شود تا اینکه قدرت را به کارگرانش بسپارد. دولت گارد ملی را تشکیل داده بود که در اصل یک نیروی شبه‌نظامی مردمی بود و شمار زیادی از کارگران بیکار به آن پیوسته بودند. اکنون یک طبقه کارگر گسترده، سازمان‌یافته و مسلح وجود داشت.

طبقه حاکم اکنون بیشتر از شهروندان کارگر خود می‌ترسید تا از پروسی‌ها. و این ترس بی‌دلیل نبود. گارد ملی دموکراتیزه شده بود: افسران توسط اعضا انتخاب می‌شدند، امکان برکناری فوری آنان وجود داشت و هیچ حقوق ویژه‌ای برای افسران ارشد در نظر گرفته نشده بود. این ساختار، پایه دموکراسی کارگری‌ای شد که کمون قصد داشت بنا کند. بنابراین وحدت طبقه کارگر، کنترل دموکراتیک و تمرکز لازم برای مقابله با طبقه حاکم وجود داشت. این پدیده‌ای کاملا تازه بود: جنبشی توده‌ای و دموکراتیک از پایین برای ساختن جامعه‌ای نو.

کمیته مرکزی گارد ملی، شهرداران محلات و نمایندگان پاریس، خودگردانی پاریس را برقرار کردند، انتخابات سراسری در شهر را اعلام نمودند و کوشیدند با دولت در ورسای مذاکره کنند تا راه‌حلی صلح‌آمیز برای بحران بیابند. روز ۲۸ مارس، کمون پاریس رسما اعلام موجودیت کرد. شورای تازه‌انتخاب شده شهری در ساختمان شهرداری، معروف به هتل دو ویل، کار خود را آغاز کرد و لغو مصوبات مجمع ملی را در دستور کار قرار داد.

دستاوردهای کمون، از جمله نقش زنان

کارگاه‌ها تحت کنترل کارگران درآمدند. بیشتر این کارگاه‌ها توسط صاحبانشان که پاریس را ترک کرده بودند، رها شده بودند. کارگران حداقل دستمزد تعیین کردند و از نمایندگان اتحادیه‌های کارگری برای مشارکت در مدیریت صنایع دعوت به عمل آوردند. با دموکراتیک شدن جامعه، نرخ جرم و جنایت به طور چشمگیری کاهش یافت.

کارگران طلاق مدنی را قانونی کردند و به برچسب “نامشروع” زدن به کودکانی که خارج از ازدواج متولد می‌شدند، پایان دادند. کلیساها به ساختمان‌های عمومی تبدیل شدند؛ در روز برای مراسم مذهبی استفاده می‌شدند و در شب محل تشکیل باشگاه‌های بحث و گفت‌وگو بودند. در این گردهمایی‌های عمومی اغلب زنان حضور پررنگی داشتند، زیرا مردان عمدتا در خطوط مقدم جبهه بودند. زنان در این گردهمایی‌ها درباره موضوعاتی بحث می‌کردند که کلیسا آن‌ها را “ممنوعه یا جنجالی” می‌دانست، مانند طلاق و مخالفت با نفوذ روحانیون. کنترل مذهبی بر آموزش و پرورش پایان یافت. آموزش برای همه کودکان در دسترس قرار گرفت تا عدالت و برابری را بیاموزند، یا همانطور که یکی از مدیران مدارس گفت: “تا قوی‌ها نتوانند ضعیف‌ها را زیر پا بگذارند”. ایده این بود که کودکان باید خواندن، نوشتن و یک حرفه بیاموزند. همانطور که گفته می‌شد: “کسی که ابزار کار به دست می‌گیرد، باید بتواند کتاب هم بنویسد”.

یکی دیگر از دستاوردهای مهم کمون، بین‌المللی بودن آن بود. این ویژگی به شدت مورد نفرت طبقه حاکم قرار گرفت، زیرا آن‌ها سعی کرده بودند با جنگ‌افروزی‌های نژادپرستانه، طبقه کارگر را تقسیم کنند. اما ملی‌گرایی در طول محاصره پاریس توسط پروسی‌ها و در واکنش به امتیازات طبقاتی، شکست خورد و بین‌المللی‌گرایی ظهور کرد. رهبری کمون شامل افرادی مانند دومبروسکی از لهستان، فرانکل از مجارستان و گاریبالدی از ایتالیا بود. به عنوان نمادی از همبستگی بین‌المللی، کمون “ستون پیروزی” در میدان واندوم را که پیروزی‌های نظامی فرانسه را تجلیل می‌کرد، ویران کرد.

اگرچه ستم بر زنان به طور کامل پایان نیافت، اما در فضای دموکراتیک جدید گام‌هایی به سوی آزادی برداشتند. اگرچه از عرصه سیاست رسمی کنار گذاشته شده بودند و حق رای به آنان داده نشده بود، اما راه‌های خود را برای حمایت از کمون پیدا کردند. در کمیته‌های نظارتی فعال بودند و آماده دفاع از سنگرها شدند. زنان سخنران، دولت و گارد ملی را به دلیل ترسو بودن و ناتوانی سرزنش می‌کردند. در نقش‌های آشپز، آب‌رسان و دستیار پزشک به گردان‌های گارد ملی در خط مقدم پیوستند. زنان کارگر مشغول تولید فشنگ، البسه نظامی و کیسه‌های شن برای سنگرها بودند. آندره لئو (لودیل شامپسه)، سردبیر زن روزنامه کمون به نام “لا سوسیال”، به رهبران کمون و گارد ملی هشدار داد که در صورت عدم توجه به خواسته‌های زنان، حمایت آنان را از دست خواهند داد. لویی میشل به گارد ملی پیوست و در نبردها شرکت کرد. الیزابت دمتریف و دیگر اعضای انترناسیونال اول، اتحادیه زنان را برای مراقبت از مجروحان و دفاع از کمون تأسیس کردند.

در حالی که کمیته مرکزی گارد ملی امکان برکناری فوری اعضا را فراهم کرده بود، این مکانیسم در خود کمون وجود نداشت. کمون از طریق انتخابات شهری تشکیل شده بود، بنابراین زنان حق رای نداشتند و هیچ سازوکاری برای عزل فوری مقامات پیش‌بینی نشده بود. کمون مسیر انتخابات شهری را انتخاب کرده بود تا از یک جنگ داخلی تمام‌عیار جلوگیری کند. در نهایت، این تلاش بی‌ثمر بود، زیرا طبقه حاکم با هر اقدامی از سوی کمون مخالفت می‌کرد. با این حال، کمون دستمزد کارگران خود را در سطح دستمزد کارگران ماهر تثبیت کرد و اصل برکناری فوری را به تصویب رساند.

مردم بسیج و مسلح شدند. کمیته مرکزی را “خدمتگزاران مردم” می‌دانستند و می‌گفتند: “مردم از نجات‌دهندگان خسته شده‌اند”. کمون جلسات عمومی بزرگی برگزار می‌کرد که بین ۳۰۰۰ تا ۶۰۰۰ نفر در آن شرکت می‌کردند و مردم با ارسال ایده‌های خود درباره نحوه اداره جامعه، شهرداری را تحت تاثیر قرار می‌دادند.

طبقه حاکم دوباره قدرت را بازپس می‌گیرد

در ظاهر شرایط امیدوارکننده به نظر می‌رسید و کمون در تلاش بود با تی‌یر برای خودگردانی پاریس مذاکره کند. اما تی‌یر و مجلس ملی او از مذاکره خودداری کردند، زیرا پیامدهای انقلابی کمون را درک کرده بودند. اگر کمون از فرصت استفاده کرده و به ورسای حمله می‌کرد، می‌توانست ارتش سرخورده فرانسه را شکست دهد. اما همانطور که لویی آنتوان دو سنت ژوست در جریان انقلاب فرانسه یک قرن پیش هشدار داده بود: “کسانی که انقلاب را نیمه‌کاره رها می‌کنند، در واقع گور خود را می‌کنند.”

در حالی که کمون تردید می‌کرد، تی‌یر شروع به تشکیل ارتشی کرد که به فرماندهانش وفادار بماند و برای نابودی کمون به کار رود. وفاداری برای گارد ملی مشکلی ایجاد نمی‌کرد، اما آماده‌سازی، وحدت رهبری و هماهنگی در توزیع تجهیزات چالش‌برانگیز بود. در ۲ آوریل، نیروهای ورسای به حومه کورب‌ووا حمله کردند، گارد ملی را عقب راندند و پل روی رود سن به سمت نوئیلی را تصرف کردند. جنگ داخلی نظامی اکنون آغاز شده بود. روز بعد، گارد ملی به سمت ورسای حرکت کرد، اما تا عصر مشخص شد که شور و اشتیاق و نیروی کافی برای پیروزی وجود ندارد. ارتش به فرماندهان خود وفادار ماند، بر گارد ملی آتش گشود و آن‌ها را شکست داد.

تی‌یر تمایلی به بخشش در پیروزی نداشت. در ۶ آوریل، با بمباران بخش‌های غربی شهر، فشار بر پاریس را افزایش داد. در پیش‌نمایشی وحشتناک از آنچه در پیش بود، نیروهای ورسای در سوم و چهارم آوریل برخی از اسیران خود از جمله دو ژنرال گارد ملی را اعدام کردند و دیگران را در ورسای مورد آزار و اذیت جمعیت قرار دادند. در پاسخ، کمون گروگان‌های مختلفی از جمله اسقف اعظم پاریس و چند کشیش گرفت و تهدید کرد که اگر ورسای به اعدام اسیران کمونارد ادامه دهد، آن‌ها را خواهد کشت. این تهدید تا ۲۴ مه، در آخرین نبرد برای کنترل پاریس، عملی نشد.

با ادامه جنگ، تبلیغات ورسای مردم، به ویژه کشاورزان خارج از پاریس، را علیه کمون شوراند. هیچ‌کس خارج از پاریس، چه در استان‌ها و چه در کشورهای دیگر، به کمک شهر نیامد. با این حال، بیشتر پاریسی‌ها باور نمی‌کردند که نیروهای فرانسه واقعا وارد شهر شوند و شهروندان را بکشند. اما در ۲۱ مه، ارتش ورسای از دروازه‌ای بدون محافظ وارد پاریس شد و کابوس بی‌پایان درگیری‌های خیابانی، تسلیم شدن و سپس اعدام مدافعان کمون آغاز شد. محصور در شهر توسط نیروهای ورسای از یک سو و پروسی‌ها از سوی دیگر، کمونارد‌ها از یک سنگر به سنگر دیگر عقب‌نشینی کردند. نیروهای ورسای هنگام ورود به شهر ۱۵۰۰۰ پاریسی را کشتند و پس از ورود ۳۰۰۰۰ نفر دیگر را قتل عام کردند. بازماندگان با محاکمه و زندان مواجه شدند: ۱۰۰۰۰ کمونارد محکوم شدند، ۲۳ نفر اعدام شدند، ۴۵۰۰ نفر زندانی شدند و ۴۵۰۰ نفر دیگر به استرالیا تبعید شدند.

در نهایت در سال ۱۸۸۰، زمانی که جمهوری‌خواهان کنترل مجلس ملی و ریاست جمهوری فرانسه را به دست گرفتند، عفو عمومی برای کموناردها صادر شد و آن‌ها اجازه بازگشت از تبعید یافتند. هزاران نفری که در زندان‌های فرانسه رنج کشیده بودند، در لندن، سوئیس یا بروکسل در تبعید مانده بودند، یا سختی‌ها و مصائب زندگی در کالدونیای جدید را تحمل کرده بودند، زندگی و فعالیت‌های سیاسی خود را از سر گرفتند. دیوار فدره‌ها در قبرستان پرلاشز، جایی که آخرین مدافعان کمون جان باختند، تا امروز مکانی برای زیارت علاقه‌مندان به کمون از سراسر جهان باقی مانده است.

میراث کمون

کمون نقطه عطفی تاریخی را رقم زد، میان انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ با شعارهایی برای طبقه حاکم، و انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ با شعارهایی برای طبقه کارگر. درس اصلی که مارکس از تجربه کمون آموخت و آن را نظریه‌پردازی کرد، این بود که دولت موجود را نمی‌توان تصاحب کرد و باید دولتی نو ساخت: “طبقه کارگر نمی‌تواند، همانطور که جناح‌های رقیب طبقه حاکم در لحظات پیروزی خود انجام داده‌اند، صرفا دستگاه دولتی آماده را به دست گیرد و آن را برای اهداف خود به کار برد.” درک روشن‌تری از اقدامات لازم به دست آمد و این تجربه به روس‌ها در انقلابشان کمک کرد. در حالی که کمون از نظر گستره جغرافیایی، مدت زمان و دستاوردها محدود بود، انقلاب ۱۹۱۷ در سراسر روسیه گسترش یافت و بخشی از موج جهانی مبارزه علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم شد.

از پاریس ۱۸۷۱ تا روسیه ۱۹۱۷، و از مصر ۲۰۱۱ تا سودان ۲۰۱۹، سرمایه‌داری همچون جرقه‌ای برای انقلاب عمل می‌کند. ما باید از نقاط قوت و محدودیت‌های همه این جنبش‌ها بیاموزیم تا تجربه جهانی مبارزه طبقه کارگر به ما در ساختن دنیایی بهتر یاری رساند. روح کمون به زیبایی در سرود “انترناسیونال” که توسط اوژن پوتیه، یکی از کموناردها سروده شد، تجلی یافته است. این سرود حتی امروز به زبان‌های مختلف جهان خوانده می‌شود و متن آن، از جمله بخش زیر، همچنان الهام‌بخش است:

“زنجیرهای کهن دیگر ما را در بند نمی‌کشد

برخیزید ای بردگان، که دیگر اسیر نیستید

زمین بر پایه‌هایی تازه برمی‌خیزد

ما هیچ بودیم، اکنون همه چیز خواهیم شد.

این واپسین نبرد است

همگان در جای خود بایستید

انترناسیونال پرولتاریا

آینده نسل بشر خواهد بود.”


کمون پاریس در ‌١٥٠ سالگی

دومين مرحله انقلاب در فرانسه شکست خورد. اما در مقایسه با پشینیانش بهتر به نظر ميرسد

میچل ابیدور – Mitchell Abidor

ترجمه و ویرایش از ناصر اصغری به کمک اپلیکشن‌های هوش مصنوعی

در روز ‌١٨ مارس ‌١٨٧١، به نیروهای جمهوری سوم تازه‌تاسیس فرانسه دستور داده شد كه ‌٢٥٠ توپ مستقر در نقاط مختلف پاریس را ضبط كنند. فرانسه به تازگی در جنگی كه امپراتور سابقش، ناپلئون سوم، برانگیخته بود، از پروسی‌ها شکست خورده بود. پاریس محاصره وحشتناكی را از سپتامبر ‌١٨٧٠ تا ژانویه ‌١٨٧١ پشت سر گذاشته بود؛ محاصره‌ای كه در آن ساكنان شهر ناچار شده بودند، از جمله، سالامی‌اي (سوسیس خشک و ادویه‌دار) بخورند كه از گوشت موش درست شده بود. هنگامی كه محاصره بالاخره پایان يافت، پاریسی‌ها مجبور شدند تحقير عبور نیروهای پروسی از درون شهر و پرداخت غرامتی هنگفت به پيروزان را تحمل كنند. بنابراين وقتی خبر نقشه ضبط توپ‌ها در محله كارگری مون‌مارتر پخش شد، توپ‌هایی كه كارگران خودشان برای آنها پول داده بودند، ساكنان بلندای شهر سر به شورش برداشتند. تا عصر همان روز، جمعیت دو ژنرال را كه فرماندهی نیروهای اعزامی برای برداشتن توپ‌ها را بر عهده داشتند، كشته بود و تنها چند ساعت بعد، مردم هتل دوویل را تصرف كرده و شهر را تحت فرمان كميته مركزی گارد ملی قرار دادند. تنها آنها، و نه دولت رسمی كه همراه با رهبرش، آدولف تیر، به ورسای گریخته بود، قادر بودند از شهر و جمهوری به درستی دفاع كنند.

جرقه‌ای که انقلاب را شعله‌ور کرد، آن‌را به چیزی منحصربه‌فرد در میان قیام‌های طبقه کارگر تبدیل کرد. همان‌طور که آنتوان برونل، عضو گارد ملی و شورای منتخب کمون، سال‌ها بعد نوشت، “قیام ۱۸۷۱ هنوز به‌درستی درک نشده است. این شورش ابتدا ناشی از احساس وطن‌پرستی و تصمیم برای جلوگیری از به دست گرفتن کشور توسط حکومت سلطنتی بود.” تنها در فرانسه بود که تسلط انقلابی بر قدرت توسط عشق به وطن، کشوری که در سال ۱۷۹۳ توسط ارتش انقلابی دفاع شده بود، آغاز شد. معمولا گفته می‌شود که ژنرال‌ها جنگ‌های گذشته را دوباره می‌جنگند. کمون پاریس نیز انقلاب بزرگ فرانسه را که با تصرف باستیل در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ شروع شده بود، دوباره به‌جان خرید.

در ۲۶ مارس، انتخابات برای شورای کمون تازه اعلام‌شده پاریس، اولین حکومت طبقه کارگر جهان، برگزار شد. دولت موجود منحل و نظام اجتماعی و دموکراتیک کاملا نوینی جایگزین آن گردید. دشمن دیگر نیروهای بیسمارک نبودند، بلکه نیروهای جمهوری بورژوایی بودند. جمهوری واقعی، با حرف بزرگ “ج”، الهام گرفته از جمهوری تأسیس شده توسط قهرمانان انقلاب فرانسه بود.

کمون تنها ۷۲ روز دوام آورد و مدافعان پایانی‌اش در ۲۸ مه در میان قبرهای گورستان Père Lachaise به طرز فجیعی کشته شدند. اما کوتاهی عمر کمون بر شکوه آن افزوده بود؛ به یکی از بزرگ‌ترین “چه می‌شد اگر”های تاریخ تبدیل شد.

بعد از سقوط، کمون برای همه افراد جناح چپ، معانی مختلفی پیدا کرد؛ برای عده‌ای، نخستین دولت سوسیالیستی و برای عده‌ای دیگر، آنارشیسم در عمل بود. از نظر فردریش انگلس، آنچنان که در پسگفتار خود بر کتاب جنگ داخلی در فرانسه اثر مارکس نوشت، کمون همان “دیکتاتوری پرولتاریا” بود که او و مارکس و انترناسیونال اول مدتها خواستار آن بودند. در واقعیت، کمون نه تنها اولین انقلاب از نوع خود بود بلکه از بسیاری جهات آخرین نیز بود و فراتر از همه، محصول و اسیر شرایط و تاریخ خاص فرانسه. اقداماتی که کمون به اجرا درآورد، شکلی از حکومت که، همانند بسیاری از مبانی دیگرش، به انقلاب فرانسه باز می‌گشت، در طول دهه‌ها تکرار شده، الهام‌بخش جنبش‌هایی در سراسر جهان شد و نقشی اساسی در ظهور چپ ایفا کرد. اما اگر انگلس درست می‌گوید و کمون پاریس تجسم دیکتاتوری پرولتاریا بود، بسیاری از کسانی که بعدها به ایده‌های آن استناد کردند، در نهایت به آن خیانت کردند.

انتخابات شورای کمون، یک هفته پس از تلاش برای تصرف توپ‌ها برگزار شد. این انتخابات در تمام حوزه‌های پاریس انجام گرفت، هرچند منتخبان شورای کمون از محله‌های بورژوایی کرسی‌های خود را نپذیرفتند. هیئت حاصله ۳ جناح داشت که تسلطی را که هنوز روبسپیر حفظ کرده بود، تایید می‌کرد و پیروز اصلی انتخابات نئوژاکوبین‌ها بودند. این وفاداری به گذشته در مورد دومین گروه بزرگ منتخب کموناردها، یعنی پیروان توطئه‌گر همیشگی، اوگوست بلانکی، نیز صادق بود. همانطور که گاستون داکوستا، چهره برجسته بلانکیست‌ها، در خاطرات خود از آن دوره نوشت: “در آن زمان، بلانکیست‌ها تنها چیزی بودند که می‌توانستند باشند: انقلابیون ژاکوبینی که برای دفاع از جمهوری در معرض تهدید به پا خاستند.”

بلانکیست‌ها با گروه‌های مخفی خود، گرایش‌های کودتایی و وفاداری به رهبری خاص، پیشگام بلشویک‌های لنین بودند. اما در مارس ۱۸۷۱، آن‌ها بلشویک‌هایی بدون لنین بودند؛ زیرا رهبرشان به‌خاطر شرکت در شورشی ناموفق در ژانویه همان سال زندانی شده بود. وقتی کمون به‌منظور توقف کشتار کمونارها توسط نیروهای ورسای (که به ورسايی‌ها یا رورو) معروف بودند گروگان گرفت، پیشنهاد مبادله همه گروگان‌های خود را با بلانکی دادند. آدولف تیر این پیشنهاد را نپذیرفت.

گروه سوم در کمون، اعضای اولین بین‌الملل کارل مارکس بودند. با توجه به تاریخچه بعدی این جنبش، نقش و موضع هواداران بین‌الملل در ظاهر غیرمنتظره به نظر می‌رسید.

داکوستا این افراد را “چیزی جز خیال‌پردازان” توصیف کرد و گفت برنامه سوسیالیستی مشخصی وجود نداشت؛ این توصیفی عجیب برای کسانی است که به بین‌الملل مارکس وابسته بودند. اما تعداد کمی از اعضای بین‌الملل در پاریس مارکسیست بودند و انگلس آنها را پیروان پرودون نامید. برخی واقعا پیرو پرودون بودند، اما این توصیف دقیق نیست. بخش فرانسوی شامل جدی‌ترین جمهوری‌خواهان بود – کسانی که به یک جمهوری آزاد و عادلانه پایبند بودند و آن را “سوسیال” می‌نامیدند. “کمونیست‌ها”، یعنی مارکسیست‌ها، در میان اعضای فرانسوی بین‌الملل کم بودند و آنارشیسم در کمون نقشی نداشت؛ در واقع این جنبش هنوز در فرانسه شکل نگرفته بود. طرفداران بین‌الملل، که بعدها “اقلیت” نامیده شدند، تنها اعضای کمون بودند که انقلاب فرانسه را تحسین می‌کردند اما کورکورانه از آن پیروی نمی‌کردند.

در میان کمونارها، اعضای بین‌الملل قوی‌ترین طرفداران دموکراسی گسترده در دیوارهای پاریس بودند. جول ولس، بزرگ‌ترین نویسنده آن‌ها حتی حق انتشار روزنامه محافظه‌کار لو فیگارو را هنگام حمله نیروهای ورسای به شهر حمایت کرد. اما آن‌ها پا فراتر گذاشتند. در هفته‌های پایانی کمون، دو جناح بزرگ‌تر با ریشه‌های ژاکوبن و سانس-کولوت خود، پیشنهاد تشکیل کمیته امنیت عمومی دیکتاتوری و اعدام گروگان‌های کمون را به عنوان پاسخ به کشته شدن جنگجویان کمون توسط ورسايی‌ها دادند. اقلیت اعلام کرد که دیگر در جلسات شورای کمون شرکت نخواهد کرد و اعضایش به منطقه‌های خود بازمی‌گردند تا در کنار مردم خود مبارزه کنند. هرچند عقب‌نشینی کردند و دوباره در شورا حاضر شدند، اما مهم است که به یاد داشته باشیم اعضای بین‌الملل، اگر پیرو مارکس و انگلس نبودند، قطعا به آن‌ها و جنبششان نزدیک‌تر بودند و در دل انقلابی خونین، با مخالفت با اقدامات دیکتاتوری ایستادند.

هم‌زمان با ایجاد دولتی برخاسته از طبقه کارگر، کمون مجموعه‌ای چشمگیر از اقدامات را نیز به تصویب رساند. پرداخت اجاره‌بها و تعهدات بدهی به مدت ‌٣ سال به تعویق افتاد و هیچ سودی به آنها تعلق نگرفت؛ کالاهایی که نزد دولت در گرو نگه داشته شده بود به صاحبانشان بازگردانده شد؛ جدایی کامل کلیسا و دولت اعلام شد، به این معنا که دولت دیگر هزینه‌های کلیسا را تامین نمی‌کرد و همه نمادهای مذهبی از کلاس‌های درس برداشته شدند؛ ارتش دائمی منحل و با گارد ملی جایگزین شد که افسرانش را اعضای گارد انتخاب می‌کردند؛ گیوتین در برابر مردم سوزانده شد؛ همه اعضای منتخب شورای کمون قابل عزل بودند و دستمزدشان از میزان دستمزد یک کارگر فراتر نمی‌رفت؛ کارخانه‌هایی که مالکانشان در دوران محاصره و دوره کمون تعطیل کرده بودند، باید به شرکت‌های تعاونیِ تحت اداره کارگران تبدیل می‌شدند؛ و کار شبانه برای نانواها ممنوع شد. ستون وندوم، به عنوان نماد شکوه نظامی ناپلئون، ویران شد و سازماندهی این کار را گوستاو کوربه بر عهده داشت.

کمون همچنین راه را برای آزادی زنان گشود و به آنان نقشی در سیاست داد که پیش از آن هرگز نداشتند. نام لوئیز میشل، که ریاست یک کمیته حراست شهروندان را بر عهده داشت و یک گروه امداد و آمبولانس را سازمان داد، شناخته‌شده‌ترین زن در میان کموناردها است، اما زنان برجسته دیگری نیز حضور داشتند. مهم‌ترین سازمان زنان، اتحادیه زنان برای دفاع از پاریس و مراقبت از مجروحان بود که الیزابت دیمیتریف، مهاجر روس، آن را بنیان گذاشت. او در روزهای پایانی کمون در سنگرها جنگید و سپس به سوئیس گریخت. زنان حق رای یا حق عضویت رسمی در کمون نداشتند، اما در سنگرها نقشی تعیین‌کننده ایفا کردند و از همان روز نخست در مبارزه حضور داشتند. کموناردها مشهورند که بسیاری از مهم‌ترین ساختمان‌های پاریس را به آتش کشیدند. این اقدام‌ها به زنانی انقلابی نسبت داده شد که “پترولوزها” (زنان نفت‌انداز) نام گرفتند. برخی مورخان حتی در وجود چنین گروه‌هایی تردید دارند، اما چه افسانه باشند و چه حقیقت، همین روایت‌ها زنان کمون پاریس را در این قیام به چهره‌هایی سهمگین تبدیل کرد.

بخش زیادی از اقداماتی که کمون تصویب کرد، از همان ابتدا شکست‌خورده بودند و بیش از آنکه برنامه‌ای عملی باشند، بیانگر آرزوهایی صادقانه بودند که با توجه به شرایط و فرصت اندکی که وجود داشت، امکان تحقق نیافتند. ژان گراو، یکی از چهره‌های مهم آنارشیسم فرانسه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ۲۵ سال بعد نوشت که بیشتر این اقدامات اجرا نشدند “زیرا کسانی که این قوانین برایشان وضع شده بود، دریافتند که کمون بسیار قانون تصویب می‌کند اما کم‌تر دست به عمل می‌زند.” با این همه، این تدابیر همچنان اهمیت داشتند. ژول والس در رمان کلاسیک خود درباره روزهای پایانی امپراتوری دوم و کمون، با نام “شورشی”، از قول یک کمونارد می‌نویسد که مهم بود نشان دهیم “چه می‌خواستیم (حتی) اگر نتوانیم کاری را که می‌خواهیم انجام دهیم.”

این تدابیر نه نتیجه فوران‌های خودجوش مردم، بلکه حاصل اقدامات پارلمانی بودند. کمون نه یک نهاد آنارشیستی بود و نه مجمعی عمومی با روحیه “اشغال”؛ مردم نیز درگیر نوعی دموکراسی مستقیم نبودند. انتخاب افسران گارد ملی، که گاه آن را نشانه‌ای از بنیان‌های آنارشیستی کمون دانسته‌اند، پیش از شکل‌گیری کمون انجام شده بود. هنگامی که شورای تازه‌منتخب کمون دولت پیشین را برچید، آن را با مجموعه‌ای از اداره‌های مختلف به نام کمیسیون جایگزین کرد که هر یک را یک نماینده اداره می‌کرد. با وجود گرایش‌های روبسپیرگونه، کمون رئیس دائمی نداشت و جلسات آن توسط مجموعه‌ای از رئیس‌های موقت و چرخشی مدیریت می‌شد. تدابیر در جلسات پیشنهاد می‌شدند، مورد بحث قرار می‌گرفتند و نظم پارلمانی به‌دقت رعایت می‌شد. کمون مانند هر دولت فرانسوی، یک “روزنامه رسمی” داشت که گزارش مباحثات را منتشر می‌کرد. مقامات منتخب نیز مطابق سنت دموکراسی فرانسه، شالی رسمی بر تن می‌کردند و شال آبی، سفید و قرمز جمهوری را با شالی کاملا قرمز جایگزین کرده بودند.

در این گردهمایی کارگران و مخالفان دیرین امپراتوری سقوط‌کرده، که نهادی قانونگذاری تشکیل دادند و آزادانه درباره سیاست بحث می‌کردند و تقریبا تا پایان از تقلید خشونت دشمن خود پرهیز داشتند، چیزی تاثیرگذار، برانگیزاننده و آرمان‌گرایانه به چشم می‌خورد.

کمون شکست خورد و در هفته پایانی عمر خود، “هفته خونین”، ۲۰ هزار کارگر به دست نیروهای ورسای کشته شدند. هزاران نفر دیگر گرفتار تبعید، زندان یا اعزام به مستعمره‌های مجازاتی شدند. جنبش طبقه کارگر فرانسه از بالای سر زده شد و حرکت آن برای سال‌ها متوقف ماند تا اینکه در سال ١٨٧٩ عفو عمومی اعلام شد.

پیروزی کمون احتمالا هرگز ممکن نبود. تلاش‌های ناموفق برای برپایی کمون‌ها در دیگر نقاط فرانسه همزمان با قیام پاریس، به سرعت سرکوب شد. در واقع، پاریس از فرانسه جدا شده بود. اگر کمونارهای پاریس رویای یک فدراسیون از کمون‌ها را در سر می‌پروراندند (چیزی که نام “فدره” از آن گرفته شده بود)، هیچ نیروی دیگری برای متحد شدن با آن‌ها وجود نداشت. بلانکی، برجسته‌ترین چهره جناح چپ، شاید می‌توانست رهبر مشترکی باشد که همه حول او جمع شوند، اما تاریخ طولانی شکست‌های او در تلاش‌های بسیارش برای قیام‌های کودتایی، به سختی این باور را تقویت می‌کند که او می‌توانست وضع را تغییر دهد و نیروهای کمون را به پیروزی برساند. در هر صورت، همانطور که پیشتر گفته شد، او در دوران کمون در زندان بود. ویکتور ژکلار، افسری در گارد ملی، بعدها نوشت که بلانکی شاید “قاطعیت” لازم را داشت، اما اگر شرایط طور دیگری بود و بلانکی برای رهبری نبرد در دسترس قرار می‌گرفت، “او نیز مانند بسیاری دیگر، نیرویی ناتوان بود که شرایط او را فلج می‌کرد. محبوس شده درون پاریس، کمون پیش از آنکه بمیرد، به خاک سپرده شده بود.”

در هر شرایطی، حتی ارتشی با انگیزه بالا مانند گارد ملی کمون نیز وظیفه‌ای تقریبا غیرممکن برای شکست دادن ارتش ورسای پیش رو داشت. گارد ملی در اصل مردم مسلح بود؛ این تصویری رمانتیک از یک ارتش انقلابی است، اما در عمل، مردمی از یک شهر که در برابر نیروهای یک کشور کامل قرار می‌گیرند – در این مورد، کشور خودشان – دست به کاری عظیم و به احتمال زیاد بی‌حاصل می‌زنند. راهبرد کمون میان فرستادن نیروهای مسلح به بیرون از دیوارهای شهر برای مقابله با ارتش جمهوری یا باقی ماندن درون شهر و نشان دادن این که آنان قربانیان هستند، در نوسان بود. یورش‌های ناموفق آغازین آنان را ناگزیر کرد که در حالت دفاعی بمانند و فرماندهانشان با سرعتی سرگیجه‌آور یکی پس از دیگری عوض می‌شدند؛ هر بار پس از شکست در نبرد برکنار می‌شدند و غالبا به خیانت متهم می‌گشتند.

گفته می‌شود دشمنان کمون در داخل پاریس اجازه دادند نخستین نیروهای ورسای وارد شهر شوند و دفاع از شهر نیز بسیار ضعیف سازمان‌دهی شده بود؛ به طوری که نیروهای کمون بیشتر، و گاه فقط، بر نبردها و سنگرهای محله یا خیابان خود تمرکز می‌کردند. هیچ طرح دفاعی سراسری تدوین نشد و نتیجه چیزی بود که می‌توان آن را یک “هر کس به فکر جان خود” انقلابی نامید.

اغلب فراموش می‌شود که حتی اگر کمونارها از نظر نظامی ورسایی‌ها را شکست می‌دادند، پروسی‌ها همچنان بر خاک فرانسه حضور داشتند. شکستن خطوط نیروهای ورسای یا شکست ارتش تیر بی‌درنگ به بازگشت پروسی‌ها و نابودی حتمی کمون منجر می‌شد. ژان باتیست کلمن، عضو کمون و انترناسیونال و نویسنده یکی از مشهورترین ترانه‌های فرانسوی، “زمان گیلاس‌ها”، بعدها گفت: “پاریس می‌توانست بر ورسای پیروز شود، اما باور به این که چنین پیروزی به معنای پیروزی انقلاب اجتماعی باشد، ساده‌لوحانه بود، چرا که پروسی‌ها چندان دور نبودند و استان‌ها همه گرداگرد ما قرار داشتند.”

در سال ۱۸۹۷، مجله ادبی لا روو بلانش که در میان نویسندگانش بسیاری از بزرگان فرانسه حضور داشتند، مجموعه نظراتی درباره کمون منتشر کرد که شامل مشارکت کنندگانی می‌شد که در این جنبش حضور فعال داشتند.

برخی از کهنه سربازان اکنون با نگاهی منتقدانه به آن می‌نگریستند. ژان-لویی پندی، که پس از سقوط کمون آنارشیست شد و در سوئیس زندگی می‌کرد و دستور آتش زدن هتل دو ویل را داده بود، معتقد بود که کمون در اقدامات خود به اندازه کافی قاطع نبوده است: “من فکر می‌کنم ما مانند کودکانی رفتار کردیم که سعی می‌کنند از بزرگسالانی تقلید کنند که نام و اعتبارشان آنان را مطیع می‌کند، و نه مانند مردانی که نیرو… می‌بایست در برابر دشمن همیشگی انجام می‌داد.”

سیمون درر، کفاش و عضو جناح اقلیت انترناسیونال، احساس می‌کرد که کمون “بیش از حد به جزئیاتی پرداخت که ترجیحا می‌بایست تنها پس از پیروزی نظامی به آنها رسیدگی می‌شد.” ژان گراو با درر هم نظر بود و گفت که کمون “بیش از حد پارلمانی، مالی، نظامی و اداری بود و به اندازه کافی انقلابی نبود.” در نتیجه، او این ایده را که کمونارها انقلابی بودند به تمسخر گرفت: “این… چیزی بود که آنان فکر می‌کردند هستند، اما تنها در حرف و راهپیمایی. آنان آنقدر کم انقلابی واقعی بودند که حتی با داشتن رای پاریسی ها باز خود را غریبه در تالارهای قدرت می‌دانستند.”

آلفونس آمبر، سردبیر یکی از تندروترین روزنامه‌های کمون، صراحتا کل این ماجرا را بی اهمیت می‌شمرد. “من کمون را اقدامی قهرمانانه می‌دانم؛ همین و نه بیشتر، زیرا فکر نمی‌کنم که آن تاریخچه‌ای در تاریخ سوسیالیسم ثبت کرده باشد.”

بسیاری از کهنه سربازان هنوز عصبانی بودند که با وجود اینکه کمون به منابع مالی برای پرداخت به گاردهای ملی و کسانی که سنگر می‌ساختند نیاز داشت، آنان با عدم دستبرد به پول موجود در بانک فرانسه، احترام زیادی به قانونیت نشان دادند. ژان آلمان، که بعدها رهبر جناحی از سوسیالیسم فرانسه شد، شکایت کرد که “به جای پرحرفی می‌بایست به بورژوازی در حساس ترین نقطه اش ضربه می‌زد: صندوق امانات!”

همه به این خیزش با دیدی تیره نگاه نمی‌کردند. برای لوئیز میشل، کمون نمونه‌ای درخشان برای مبارزات آینده بود: “از این پس هر انقلاب اجتماعی خواهد بود نه سیاسی؛ این آخرین نفس، والاترین آرزوی کمون در شکوه هولناک پیوندش با مرگ بود.” ادوار وایان، یکی از کمونارها و بعدها از بنیانگذاران حزب سوسیالیست، گستره بین‌المللی کمون را یادآوری می‌کرد: “اگرچه سوسیالیسم از دل کمون زاده نشد، اما از کمون است که آن بخش از انقلاب بین‌المللی آغاز می‌شود؛ بخشی که دیگر نمی‌خواهد در یک شهر بجنگد تا محاصره و نابود شود، بلکه می‌خواهد در پیشاپیش پرولترهای هر کشور، به واکنشهای ملی و بین‌المللی یورش ببرد و به نظام سرمایه‌داری پایان دهد.”

شکست کمون به آن اعتبار بخشیده بود. تعداد اندک گروگانهایی که در روزهای پایانی اعدام شدند، از جمله اسقف اعظم پاریس، در برابر کشتارهای گسترده پیروزمندان و ارزش هدف‌های کمون ناچیز به شمار می‌آمد. کمونارها “به آسمان یورش بردند” و ناکام ماندند. شهرت کمون نسبتا پاک باقی ماند. اما این را نمی‌توان درباره بسیاری از کسانی گفت که از آن الهام گرفتند.

سخن وایان و میشل درست بود: کمون الهام‌بخش تقریبا همه جنبش‌هایی شد که در هر گوشه جهان به دنبال جایگزین کردن سرمایه‌داری با نظمی عادلانه‌تر بودند. از سوسیالیست‌ها تا کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها و آزاداندیشان و حتی فراماسون‌ها، همگی از آن لحظه کوتاه تاریخ فرانسه الهام گرفتند. آن روزهای سال ۱۸۷۱ چشم‌اندازی از تاریخ ساخت که در آن یک فروپاشی نهایی خشونت‌بار، نظم کهنه را نابود می‌کرد و جهانی پاک شده از تباهی گذشته، آنچه فرانسوی‌ها “شام بزرگ” می‌نامیدند، پدید می‌آورد. با این حال، تقریبا همه وارثان کمون شکست خوردند و همان اندک کسانی هم که پیروز شدند، برای رسیدن به پیروزی، آنچه کمون نماینده آن بود، زیر پا گذاشتند. کمون نخستین گام در خیزش چپ بود، اما برخلاف امیدها و انتظارها، همین خیزش، آغاز فروپاشی آن نیز شد.

شکست‌ها بسیار بودند. اسپارتاکیست‌های آلمان در سال ۱۹۱۹، انقلاب مجارستان در همان سال و کمون شانگهای در سال ۱۹۲۷ دست‌کم تا حدودی از کمون پاریس الهام گرفته بودند؛ همگی در دریایی از خون به پایان رسیدند. بارسلون انقلابی در سال ۱۹۳۶ و فرانسه در ماه‌های مه و ژوئن ۱۹۶۸، هر دو به دنبال شیوه‌ای متفاوت و انسانی تر برای سامان دادن به جامعه بودند که یادآور امیدهای سال ۱۸۷۱ بود. سنگرها، پرچم‌ها و شعارهای آنان سرشار از روح کمون بود، اما آنها نیز سرانجام فروپاشیدند.

آرمان کمون بیش از همه در روسیه شوروی و چین خلق طنین‌انداز شد. گفته می‌شود لنین روزی که دولت بلشویکی بیشتر از مدت دوام کمون عمر کرد، از شوق در برف رقصید. اما همین لنین در کتاب “دولت و انقلاب” نوشت: “هنوز لازم است بورژوازی را سرکوب و مقاومتش را درهم شکست. این برای کمون به ویژه ضروری بود؛ یکی از دلایل شکست آن این بود که این کار را با قاطعیت کافی انجام نداد.” “قاطعیتی” که او از آن سخن می‌گفت، در دولتی تجلی یافت که درست در نقطه مقابل کمون قرار داشت؛ دولتی که تا واپسین لحظه، همه مخالفان را خاموش کرد و دستگاه پلیسی‌ای ساخت که بدون تردید به زندانی کردن و کشتن دشمنانش دست می‌زد.

انقلاب روسیه نه ۷۲ روز، بلکه ۷۵ سال دوام آورد؛ به اندازه یک عمر. و در این فرایند، با انتخاب بقا به هر قیمت، با توسل به دیکتاتوری و کشتن میلیون‌ها نفر از مردم خود، سوسیالیسم را برای همیشه لکه‌دار کرد. پیروزی‌ای که گمان می‌رفت راهی نو برای بشریت بگشاید، در عمل آن راه را بست.

سرنوشت چین نیز بهتر نبود. این کشور نه تنها در سال ۱۹۲۷ با “کمون شانگهای” به کمون استناد کرد، بلکه ۱۷ سال پس از به دست گرفتن قدرت، در سال ۱۹۶۶، مائو سایه کمون را در قالب “انقلاب فرهنگی بزرگ پرولتری” فراخواند. انقلاب فرهنگی، که مائو برای تقلید از نابودی بوروکراسی موجود، همانند کمون، آن را برافروخت، به مرگ میلیون‌ها نفر، ویرانی اقتصاد کشور، قحطی و حتی آدم‌خواری انجامید. این افراط‌ها انزجاری از سوسیالیسم در داخل چین ایجاد کرد که مستقیم به سرمایه‌داری خشن امروزی انجامید که جای دولت مائویی را گرفته است.

اینرا هم بخوانید

وقتی “مبارزه طبقاتی” برای چپ‌های در حاشیه به بازی فکری تبدیل می‌شود & دوره گذار و نکاتی درباره دو نوشته صلاح مازوجی و اسد گلچینی- ناصر اصغری

دوره گذار و نکاتی درباره دو نوشته صلاح مازوجی و اسد گلچینی در شرایطی که …