فرزاد کمانگر: «من یک معلم می‌مانم»- شمی صلواتی

٭ قسمت اول این سروده را در۷مارس سال ۲۰۰۹میلادی وقتی که فرزاد کمانگر در زندان بود برای هم بستگی با او سرودم
فرزاد کمانگر معلم و فعال حقوق بشر بود
من با توجه به وجود معلمین خوب و فداکار در زندگیم می توانستم بفهم که فرزاد چی می خواهد و چرا؟ دیکتاتورها از و جود معلمین چون صمد و فرزاد وحشت زده می شوند و تصمیم به نابوی شان می گیرند. یاد عزیزشان گرامی باد!!
٭فرزادکمانگر خدواند جسارت و لطافت بود فرزاد……»
٭گرفتم سراغت
تاگویمت رازی.
درون دل خفته است
پرنده ای بی قرار
مهجور
می زند پر به هر سو
می کشد انتظار .
گویمت باز
قصه ای از چهار فصل
هر فصلش شعریست از زیستن
آخر مرا حدیث یست
با معنائی خفته در دل
باز خواهمت گفت
این قصه را
نه به یک بار
به صد بار!
ای کاش با من بودی
تا قصۀ آن کاروان گریخته از کویر
آنجا که هر بوسه با مرگ می زند پر
آنجا که ارزش انسان برابر ست با یک لقمه نان.
بابی صدائی.
آنجا که حاکمانش مار هفت سر ند
ای کاش با من بودی
تا قصه ی دخترک در بند
قصه ی پسر بچۀ فقیر
قصۀ زن سنگ سار شده
که خلایق غرق تماشایش بودن
قصۀ مرد حلق آویز شده در میدان شهر
قصۀ چشمۀ آلوده به خون
همه آن قصه ها
اما تنها با تو بودن
آرامشی ست مرا .
٭٭٭٭
«خبر اعدام فرزاد»
وجودم را لرزند
انسان بزرگی بود
آنقدر بزرگ که پرنده شد گرفت اوج
“اگرچه پر و بالش خونین بود”

٭انسان بزرگی بود
به بلندی کوه های کردستان
زلال به زلالی آب رودخانه های آن دیار
اگرچه جهل وحشت زده
او را به فنا سپرد….

قلباً برای مرگ او اشک ریختم.
اگر چه بوی لطافتش را از باد شنیدیم

شمی صلواتی
#شمی_صلواتی

اینرا هم بخوانید

«رویاهای ناممکن؟»- شمی صلواتی

کاش کوه‌های قندیل را مثل قدیمسراسر برف سنگین می گرفتتا غریبه‌ها پاهایش رابر خونهای ریخته …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.